فراری؟ تا کی فرار ! آخرش که چی؟
دلنوشته های مردی که بیشتر وقتشو با کودک درونش میگذرونه
نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم آبان 1393 ساعت 4 بعد از ظهر توسط فراری |
از آموزشی که برگشتم یگان خدمتم مر.ز.بانی استان کردستان شد. بعد از کلی سگ دو زدن و دنبال آشنا گشتن یه نفر پیدا شد که قول ستاد سنندج و بهم داد. یه جوری با قطعیت گفت خیالت تخت تو ستاد میمونی که حتی وسایلم و بر اساس همون جا برداشتم.بعد از اینکه خودم و معرفی کردم ستاد، موقع تقسیم نمیدونم رو پیشانی من چیزی نوشته یا قیافم تابلو ِ یا مشکلی چیزی هست خودم خبر ندارم، خلاصه سر از مریوان درآوردم. کلی اعصابم به هم ریخت(نه به خاطر اینکه سنندج نموندم.دیگه عادت کردم به این "نشدنا") واسه اینکه احساس غریبی میکردم اونجا. بگذریم. روز دومی که تو هـ.نگ مریوان بودم یهو دیدم یه قیافه آشنا که کادری هم هست داره رد میشه. با خودم گفتم نه بابا اشتباه میکنی سعید اینجا چیکار میکنه. داد زدم آقای زارعی!؟؟ یهو برگشت. دیدم خود خودشه. همسایه دیوار به دیوارمون و هم بازی دوران بچگیم (البته حدود 6 ،7 سال پیش از محلمون رفتن). بعد از کلی حال و احوال، خبر دار شدم که بعله همشهریام اونجا رو تصرف کردن :D جالبتر اینکه اکثرشون هم یا رفیق خودم بودن یا رفیق داداشم. خیلی از این بابت خوشحال شدم. البته سعید تو خود هنگ نبود راننده ی فرمانده یکی از گروهان های اونجا بود. ولی خوب همه آشناها به کارگزینی اونجا سفارش کردن که منو تو هنگ نگهدارن نفرستن مرز. دیگه آخرش معلومه دیگه.حدود 1 هفته همونجا بودیم به اتفاق چندتا سرباز دیگه که هم پایه من بودن. بعد از 8 روز مارو فرستادن لب مرز :D تو همون گروهانی که سعید هست.

جا داره اینجا توضیح بدم که 3 تا گروهان هست اونجا و زیر مجموعه هرکدوم 7 ، 8 تا پاسگاه هست و یکی از این پاسگاه ها مقر فرماندهی گروهان هم محسوب میشه.

سرتون و درد نیارم، در حال حاضر تو پاسگاهی دارم خدمت میکنم که بالای کوهه و از امکانات رفاهی فقط برق داره. آب و که میریم از چشمه میاریم. واسه گرما هم چراغ نفتی داریم. غذامونم که با کپسول گاز پخته میشه. همه ی اینا به کنار. 10 متر که به سمت غرب قدم برداریم میریم تو خاک عراق :D اونور حلبچه و روستاهای عراقن. 

خلاصه تو این چند ماه از نگهبانی شروع کردم و بعد از آشپزی تو برجک و نانوایی کردن رفتم تو کارگزینی و بیسیم. البته الان برگردم باز باید پست بدم احتمالا.

عکس زیر همون پاسگاه ماست. البته این عکس قدیمیه و الان یه خورده شکلش عوض شده.

فراری نوشت 1 : معمول اینه که 45 روز میمونی بعدش 15 روز میای مرخصی. 64 روز موندم 13 روز بهم مرخصی دادن.تازه اونم نفر اول مرخصیا بودم. فرمانده دبه کرد که توقف تو از پاسگاه حساب میشه نه از هنگ.واسه همین 8 روز به ضررم شد همه افتادن جلوی من. من دیگه هیچ حرفی برای گفتن ندارم...

فراری نوشت 2 : حدود 20 روز تو برجک آشپز بودم. کادری ای که باهامون بود وقتی من کلاس اول بودم تو همون مدرسه کلاس چهارم بوده. کلی با هم خوش بودیم اون مدت. برگردم دوباره میرم برجک پیشش.

فراری نوشت 3 : دلم بدجوری هوای قدیمای بلاگفا رو کرده. چقدر خوب بود اونوختا.

نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعت 6 بعد از ظهر توسط فراری |
اندازه 1 ماه حرف دارم واسه گفتن اما وقت تنگه و نمیشه نوشتشون. یعنی به معنای واقعی کلمه مه و باد و خورشید و فلک دست به دست هم دادن مارو بفرستن اونجا. هرچی هم ما مقاومت کردیم نشد که نشد. دیگه تسلیم شدیم و تصمیم گرفتیم بریم ببینیم چی در انتظارمونه.فردا صبح ساعت 8 میریم واسه اعزام به بیرجند. خلاصه کلام فعلاً تا 2 ماه دیگه از فراری خبری نیست.خوشحال باشین و از این فرصت نهایت استفاده رو ببرین

فراری نوشت 1 : ما که داریم میریم. اگه خوب بود میگیم شومام بیاین

فراری توشت 2 : آقا من درایو D لپتاپم ویروس داره هرکس بره سراغش کچل میشه. از ما گفتن!

فراری نوشت 3 : یاشار هوای بچه هارو داشته باش من نیستم بی قراری نکنن یه وقت حالا شام و این حرفا هم دادین موردی نیست فقط حفظ ظاهر کنین خداوند خوشِتان کند

فراری نوشت 4 : هیچی دیگه.خدافظ!

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم خرداد 1393 ساعت 3 بعد از ظهر توسط فراری |
یواش یواش دارم اعتقاد پیدا میکنم که تکرار شدن تاریخ و بدشانسی و دُم نداشتن خرِ آدم از کرِّگی همش ژنتیکیه و از نسلی به نسل دیگه منتقل میشه. حالا چی شد که من به این کشف بزرگ نایل شدم!
اینکه دفترچه اعزام به خدمتمو اسفند پارسال فرستادم به امید اینکه 1 اردیبهشت برم خدمت، تاریخ اعزامم افتاد یک تیر.
بعدِ اون با رفیقم مدارکمون و بردیم که تو سـ.پـا.ه پذیرش بشیم روز 7 خرداد مشخص شد که رفیقم پذیرش شده اما من افتادم نیروی انتظامی بیرجند یعنی اینکه گرین کارت مالید و 45 روز آموزشی هم به دوره من اضافه شد.
حالا بعد از کلی سگ دو زدن واسه درست کردن این قضیه و پیدا کردن آشنا (اونم زمانی که یک ساعتم واسه من یک ساعته) خوردیم به تعطیلاتِ ارتحال و اینا و قبل اونم کلی سرکار بودیم توسط جمعی از به ظاهر کار راه بنداز ها و در نهایت گل سرسبد این قضایا اومدن برگه "معرفی نامه مشمولان به مراکز آموزش نیروهای مسلح" امروز صبح بود. لازم نیست که به نام مرکز آموزش اشاره کنم.
بعدش الان خوشحال و شاد خندان نشستم به شمردن خوبی هایی که اونجا داره.بازم به نتایج جالبی رسیدم.
فاصله بیرجند تا افغانستان حدود 1ساعته اگه اشتباه نکنم.
از اونجایی که من به شدت به گرما علاقه دارم دقیقاً تو منطقه کویری و گرم و خشک قراره خدمت مقدسم شروع بشه.
و بازم به خاطر همون علاقه به گرما + بخت و اقبال بلندم، 8 تیر ماه رمضان شروع میشه و بیشتر دوران آموزشیم تو ماه رمضان خواهد بود. اونم تو یکی از شرقی ترین و گرم ترین شهر های ایران.
قسمت خوب ماجرا شب های سرد اونجاس که اینم شامل بند بخت و اقبال بلند میشه. نیست من خیلی سرما رو هم دوست دارم! واسه اون!
خلاصه روزا گرم و شبا سرد. اینقدر سرد و گرم میشم تا تَرَک بردارم!
تنها مثال نقضی که در مورد بخت و اقبالم هست اینه که بعد از اتمام دوره آموزشی ممکنه بفرستنم تو بخش پلیس سایبری نیروی انتطامی که هم به رشتم میاد هم ممکنه خوش بگذره. وگرنه مرز سیستان بلوچستان چه عیبی داره؟! اونم البته قبل من دوستان دیگه میرن و فرضیه من بدون اشکال باقی میمونه.

فراری نوشت 1 : حالا فردا قراره برم مذاکره کنم با یه بنده خدایی شاید یه اتفاقی بیافته.
فراری نوشت 2 : سرما رو که فاکتور بگیری، شبای قشنگی داره.پر از ستاره.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم خرداد 1393 ساعت 2 قبل از ظهر توسط فراری |
لازم به بیانه که با خوندن این پست بنجامین حسابی رفتم تو فکر. بعد از 2 ساعت زور زدن نتیجه شد این چیزی که میبینین خداییش خیلی سخت بود!

خوشم میا:
ریتم بندری،کت شلواری که به تن بشینه،مک بوک ایر، صدای تق تق کیبورد تو فیلمای آموزش برنامه نویسی، میوه جات، سبزیجات، شبای خونه دانشجویی، غروبای بارونی که مردم همه در جنب و جوش باشن، تابستون، گرما، نوشتن، دوچرخه سواری، یاد دادن چیزی به بقیه، پیانو ، آهنگای بی کلام تو درایو E ، تعمیر وسایلی که خراب شده باشن، نجاری، کلا اره کردن چوب و درست کردن وسیله های جدید، طرحای گرافیک پیام، دیدن اسم وب رفقا تو لیست بروز شده ها ، مکانیکی ، حضور تو کارای گروهی مثل نمایشگاه و  این چیزا، بوی سبزی و فلفل دلمه تازه و کلاً مغازه میوه فروشی، مسافرت دسته جمعی، توجمع صحبت کردن، تدریس، رمان عاشقانه خوندن، کلکسیون ارباب حلقه ها، کلکسیون هابیت، آهنگ GodFather، سریال SuperNatural ، رانندگی تو جاده ی مستقیم و طولانی ازاینا که تو تگزاس هست، پرواز کردن، رفتن زیر پتو تو شبایی که بارون میاد و رعد و برقم به شدت میزنه و برقم رفته، کرسی، داشتن کسی که دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشه، شنیدن "دوستت دارم"، دیدن اسم یه نفر رو گوشیم، شنا، ساحل و دریا ، قرمه سبزی ...


بیزارم:
بوی بد دهن و گلو که از ته حلق آدم بیاد ، بوی عرق شبیه پیاز، دیدن " وبلاگی با این آدرس پیدا نشد" وقتی صفحه وب رفیقت و باز میکنی، تظاهر به کمک کردن، غرور، درد زانوم، چندتا پروژه با هم انجام دادن، آمار گرفتن همسایه و فامیلا، دیدن صفحه "این دامنه فروشی است" وقتی میخوای یه دامنه رو ثبت کنی، طراحی سایت تو ویژوال استودیو :D ، از حسن نیت کسی سوء استفاده کردن ، چس کلاس اومدن و قیافه گرفتن واسه بقیه، دست گذاشتن رو نقطه ضعف آدما، باج گرفتن ، ازدواج با شغل ، خودم وقتی که بدقولی میکنم، خودم وقتی دارم توجیه میکنم گندی که زدمو ، ادای روشن فکری، کسی که هروقت بهت نیاز داره یا کارت داره سراغت و بگیره، اینکه زبانم ضعیفه، اینکه نمیرم پیانو یادبگیرم، بیخیالی و بی مسئولیتیِ خودم، سیبل کردن یه نفر، دروغ گفتن و خر فرض کردن بقیه، پله کردن دیگران، تعصب الکی رو چیزای مسخره، کسایی که وقتی تو یه جمعی هستی چپ و راست تیکه و متلک بارت میکنن و جواب ندادنت و میزارن پای سرو زبان داشتن خودشون و جواب نداشتن تو، اینکه واسه یکی که خیلی نیاز به کمک داره کاری از دستم بر نیاد، ادعای الکی، اینکه یکی فکر کنه فقط خودش آدمه، به امید کسی بشینی که فقط حرف بزنه ...

فراری نوشت 1 : ادامه دارد...

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 ساعت 2 بعد از ظهر توسط فراری |
امروز تو فیسـ.بوک چشمم افتاد به چندتا صفحه با عنوان "منع حجاب اجباری" و "حجاب نه" و "آزادیِ جـ.نـ.سـ.ـی" و به خصوص "آزادی های یواشکی زنان" یا "آزادی های یواشکی مردان".

در موردشون چیزی نمیگم. اما توجهتون رو به خوندن داستان جالبی که تو ادامه مطلبه جلب میکنم.

فراری نوشت 1 : منبع اصلی داستان و پیدا نکردم. ولی خوب از اینجا کپی کردم.

فراری نوشت 2 : تا الان چندتایی "خلف رویه" داشتم.اما نمیدونم این چندمیش میشه. واسه همین چون این اولیش تو سال 93 ه از 1 شماره گذاری شد.

فراری بعداً نوشت : در کل هرچیز اجباری خر است.مثلاً حجاب اجباری. امتحان اجباری.انتخابات اجباری. به خصوص سربازی اجباری!



ادامه مطلب...
.: قالب وبلاگ توسط FARARI چیز شد. البته دست بلاگ اسکین درد نکنه :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد. ولی شما جدی نگیرین.اگه ایرانی جماعت این چیزارو رعایت میکرد که وضعمون این نبود...