X
تبلیغات
فراری؟ تا کی فرار ! آخرش که چی؟
فراری؟ تا کی فرار ! آخرش که چی؟
دلنوشته های مردی که بیشتر وقتشو با کودک درونش میگذرونه
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 توسط فراری |
دیروز بالاخره برگشتم خونه.به خاطر کار آزمایشگاه هر روز 8 تا 2 وقتم گرفته شده بود. اگرم برمیگشتم خونه خودمون فردا عصرش دوباره باید برمیگشتم. امروز صبح مسئول آزمایشگاه که مدیر گروه برق هم هست تماس گرفت که بیا آزمایشگاه و تحویل بده واسه امتحانات اینجا شده حوزه تصحیح. زدم به جاده و الباقی ماجرا...

ظهری رسیدم خونه و ناهار.اونم چه ناهاری.یادم میافته... ولش کن. ساعت 4 بود گرفتم خوابیدم تا 6. مادر اومده میگه پاشو این چادر مسافرتی که تازه گرفتم و باز کن ببین چطوره. فقط بلدی دوباره ببندیش؟ منم جوگیر شدم گفتم آره. باز کردم کلی هم خوشمان اومد.اما همین که موقع بستن و جمع کردنش شد مثل خر موندم تو گل.هرکاری کردم جمع نشد که نشد. اما یه مهندس واقعی هیچوقت این موقع ها کم نمیاره. البته خدا پدر مادر اون بنده خدایی که فیلم آموزشی و درست کرده بود گذاشته بود تو سایتش و بیامرزه.خیلی کمک کرد.

حالا بعد اینکه چادر و بستم دارم به اینکه "اگه اینترنت نبود چیکار میخواستم بکنم" فکر میکنم.واقعا اگه اینترنت ملی بشه چیکار کنیم؟!!!

فراری نوشت : جدیداً خیلی سخت میگیرم واسه نوشتن. کیست آن یاری دهنده ای که مرا یاری کند؟!!!

نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 توسط فراری |
1 - "این چیه گوش میدی؟" "این چیه میپوشی؟" "این چیه میخونی؟" "این چیه میخوری؟" "این چیه میبینی؟" "این چیه ...؟" و کلی "این چیه" های دیگه.چرا هنوز برای بعضیا احترام به علایق، اعتقادات و طرز فکر دیگران تعریف نشده؟

2 - تا حالا شده با آدمی روبه رو بشین که سعی داره همش ارزش کار شمارو پایین بیاره ، به خصوص جلوی دیگران؟ یا اینکه به این خاطر که پریود مغزی شده باهاتون هر رفتاری که دوست داره بکنه؟ یا اینکه خودش یه کاری و که شما خیلی بدتون میاد، در حقتون بکنه. بعدش بگه از کسی که همچین کاری میکنه متنفره؟؟؟ یا اینکه وقتی پای منافعش بیاد وسط از گفتن تمام راز و دردودل های شما پیش دیگران ابایی نداشته باشه؟ یا اینکه انتظار داشته باشه که شما علم غیب داشته باشی و بفهمی اون از چی بدش میاد از چی خوشش میاد؟
اگه نشدین خوش به حالتون.

3 - خیلی جالبه هنوز شروع به کار نکردم میگه داری اشتباه میکنی.اینجوری درست نیست. بعد خودش شروع میکنه کارو انجام بده یهو میپرسه راستی میخواستی چیکار کنی؟!!!

4 - نزدیک 20 دقیقه باهاش صحبت کردم که قرار دادن کادر سرچ بالای فرم برنامت لازمه.گیر داده که الا و بلا مرغ من یه پا داره و  من بخش جستجوم جداست و من دوست دارم جدا قرارش بدم و یه هیچ وجه لازم نیست اون جا کادرش و قرار بدم.هرچی دلیل و منطق آوردم میگه نه من نمیخوام اونجا جستجو قرار بدم.بعد که میگم اگه طرف خواست یه رکورد و ویرایش کنه باید چه گلی بگیره شروع کرد مرحله به مرحله توضیح دادن و تا رسید به اونجایی که لازم بود اطلاعات طرف و داشته باشه یهو چند لحظه سکوت کرد بعد نگام کرد و نیشش باز شد.

5 - یاشار داستانی رو برام تعریف کرد که تا چند دقیقه تو هپروت بودم. چرا مریم با خودش همچین کرد؟!!! واقعاً چرا؟ 16 سالش هنوز تموم نشده!

نه خدارو شکر دیگه مورد 6 وجود نداره.همینا کافی نیست؟

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392 توسط فراری |
خودمم تاحالا بهش فکر نکرده بودم.این که چجوری شد که اینجوری شد. امروز شیدا داستان وبلاگ نویس شدنش و تعریف کرد.منم دلم خواست خو گفتم بگم شمام در جریان باشین.

اول از همه اینکه فراری وبلاگ نویس نیست. ولی خوب داستان راه اندازی اینجا از این قراره که : 

ما وقتی اول دبیرستان بودیم با دوتا از دوستامون یه وبلاگی ساختیم واسه گروهی که با دوستامون تشکیل داده بودیم. اما خیلی اتفاقی موضوع وبلاگمون عوض شد و شروع کردیم به آموزش کامپیوتر. (هنوزم نمیدونم چجوری شد که اینجوری شد). این وبلاگ ما یه دو سالی سرپا بود و بعد از اون وب سایتمون و راه اندازی کردیم. وب مون خیلی زود جای خودش و تو کاربرای نت باز کرد. خیلی زود کارمون پیشرفت کرد و زدیم تو کار هاست و دامنه و سرور و برنامه نویسی و طراحی سایت و ... سال اول دانشگاه بود که یواش یواش به مشکل برخوردیم و کلاً کار سایتمون تعطیل شد.

حدود یک سال خبری نبود تا اینکه یکی از رفقا به اسم یاشار پیشنهاد داد که دوباره یه وبلاگ راه بندازم.اما این بار برای خودم. به نظرم جالب اومد. کلی به اسمش فکر کردم تا اینکه "فراری" به ذهنم رسید. کسی که از خیلی از اتفاقات و برخوردای خودش و اطرافیان و همشهریا و هم وطناش و کلا آدما فراریه. اوایل مطالبی که داشتم بیشتر در مورد اتفاقایی بود که برای خودم میافتاد.ولی خوب سروکله یه نفر تو زندگیم پیدا شد(شاید نباید میشد) و کلا رویه نوشتن منم عوض شد.

کم کم با وبلاگ نویسای دیگه آشنا شدم و  دوستای جدیدی تو محیط نت پیدا کردم. هما،بیتا،فانی،ماهی،کوسه،محسن،لادن،الهام،پرسفونه،باربد،بنجامین خان و بقیه دوستان.

سرتونو درد نیارم الان 3 سال و خورده ایه که فراری مینویسه.

جا داره اینجا اول از یاشار تیشهکر کنم که پیشنهاد وبلاگ و داد و همچنین تشکرات ویجه :D از شیدا که پیشنهاد این بازی و داد.

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم فروردین 1392 توسط فراری |
آقا اصلا برق 3 فاز من و گرفت امروز. فکر کنین تو فیس موک اتفاقی تو لیست افراد آشنا به یه اسم برخوردم.یه اسم آشنا. اصلا فکر نمیکردم که خودش باشه.وقتی پروفایلش و دیدم اصلا هنگ کردم. ما حدود 12 ، 13 سال پیش یه همسایه داشتیم که 3 تا دختر داشتن و یه پسر.اسم این گل پسره مصطفی بود. اون موقع ما بزرگ بچه های محل بودیم خیر سرمون و مصطفی و رفیقاش بچه خورده ها.وقتی پروفایل مصطفی رو دیدم خیلی جا خوردم.باورم نمیشد که. حالا اوضا وقتی بدتر شد که دیدم وضعیتش In a Relatioshipe... یعنی هیچی دیگه :D
این همون بچه کوچولویه دماغو بود که سر به سرش میزاشتیم.

خدایا زمان چقدر زود میگذره....

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 توسط فراری |
دلم تنگه.نمیدونم واسه چی یا کی.برا بعضی از ساعتای عمرم.برای گذشته اما نه همش.کاش بعضی چیزا تکرار میشدن...

نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم اسفند 1391 توسط فراری |
فهمیدم.

اسمش حامی بود!!!!

نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم اسفند 1391 توسط فراری |
امروز اولین جلسه تدریس دانشگاهم بود.مچ چند نفرو گرفتم جلسه بعد دمار از روزگارشون در بیارم.هنوز فراری و نشناختن.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 توسط فراری |
هستم.خوبم هستم.میام مینویسم که چی شد!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم دی 1391 توسط فراری |
قرار نبود به این سرعت برگردم.اما رفتن یه عزیز باعث شد.از دست دادن عزیزی که با رفتنش تمام خاطرات کودکی منم با خودش برد.نمیتونم بنویسم.اصلا نمیدونم چی باید بنویسم.فقط یه جمله:

مادربزرگ عزیزم خداحافظ!

نوشته شده در تاريخ شنبه دوم دی 1391 توسط فراری |
فراری چند وقتی قراره نباشه.میخواد سر به بیابون بزاره.میره به سلوک معنویش برسه. معلوم نیست چقدر طول بکشه.ولی مطمئناً بازگشتی در کار خواهد بود (اگه عمری باقی باشه البته). شما فکر کنید یه جور Time Out واسه خودم.باید یه سری چیزارو با خودم حل کنم.اهدافی باید تعیین بشن.یه سری مشکلات باید برطرف بشن.اونوقت برمیگردم. اما نه مثل گذشته.خلاصه تا اطلاع ثانوی بدی خوبی دیدن حلال کنین.



فراری نوشت 1 : ایمیل و مرتب چک میکنم. کاری بود ایمیل بزنید!
فراری نوشت 2 : برمیگردم.حتماً

.: قالب وبلاگ توسط FARARI چیز شد. البته دست بلاگ اسکین درد نکنه :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد. ولی شما جدی نگیرین.اگه ایرانی جماعت این چیزارو رعایت میکرد که وضعمون این نبود...