فراری؟ تا کی فرار ! آخرش که چی؟
دلنوشته های مردی که بیشتر وقتشو با کودک درونش میگذرونه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ ساعت ۲۳ بعد از ظهر توسط فراری |
با دوستی (امید) که حدود 3 ماهی میشه خدمتشو تو سـ.پــ.ـاه تموم کرده و خیلی وقت بود که ندیده بودمش نشسته بودیم که یهو گفت: "پسر چرا اینقدر موهات سفید شده؟ قبلاً اینجوری نبود". گفتم : "نمیدونم." گفتش: "من میدونم. به خاطر سربازیه. موهای منم سفید شده. ولی خوب اینقدرام نباید تاثیر گذاشته باشه روت!".براش داستان مرخصی اومدنمون وسط زمستون و تعریف کردم...

"هفتم دی ماه بود که اومدم مرخصی (به سختی) و بعد از 12 روز باید برمیگشتم پاسگاه. 19 م با یکی از کادریامون باهم از سنندج به سمت مریوان حرکت کردیم و حدود 2 بعد از ظهر بود که رسیدیم. هوا خوب بود. بهش گفتم بیا بریم پاسگاه. هوا خوبه میتونیم تا تاریک نشده از راه دره بریم بالا. گیر داد که من نمیتونم و وزنم زیاده و تو برف نمیتونم راه بیام و خستم و حوصله ندارم و بریم هنگ. بعد از کلی بحث تصمیم این شد که بریم هنگ مریوان و فردا صبح در بیایم به سمت پاسگاه. همین که رسیدیم اونجا هوا بد شد و برف شدید شروع شد.تا صبح همینجوری ادامه داشت و هرچی ما اصرار کردیم که اجازه بدن ما بریم قبول نکردن. 4 روز پشت سر هم برف بارید و کل پرسنل مرز که از مرخصی اومده بودن ریختن تو هنگ. حسابی شلوغ شده بود و از اون ورم نمیزاشتن کسی بره. فرمانده ما و یه سرباز دیگه هم به اسم رسول (که کلی داستان داره میگم سر فرصت. از بچه های فضانورد اهل ویولنه) هم اومده بودن. بعد از 4 روز که هوا خوب شد 6 تا ماشین هایلوکس نظامی آماده کردن که پرسنل و تا جایی که امکان داره ببرن سمت پاسگاهاشون. من و رسول با 2 تا سرباز که تو پاسگاه نرسیده به ما خدمت میکردن و با 2 تا سرباز هنگ واسه تأمین. حالا اون 2تا بادگیر تنشون بود و ما فقط کاپشن. تصورشو بکنین بعد از کلی برف باریدن تازه آفتاب درومده و هوا هم در حد کمتر از صفر درجه سرد. تو اون وضعیت کادریا (فرماندمون و اون کادری که با من از مرخصی اومدو یه کادری جدید) نشستن جلو تو ماشین و ما 6 تا هم پشت رو صندلی آهنیا نشستیم. اولین محل توقفمون همون پاسگاهی بود که 2 تا سرباز اول باید پیاده میشدن. حدود 20 کیلومتر باید از شهر خارج میشدیم و تو مسیر انحرافی میرفتیم. اونم مسیری که ارتفاعش هی بلند و بلندتر میشه و سرمای هوا رو خودتون حدس بزنین. وقتی ماشین حرکت کرد باد سرد مارو به معنای واقعی کلمه خشک کرد. جوری که رسول همش کفر میگفت و آرزوی مرگ میکرد. منم فقط و فقط میخندیدم. از اون خنده ها... .
وقتی رسیدیم به محل توقف اول خوب یادمه که وقتی پیاده شدم نمیتونستم رو پاهام وایسم. رسول که کلاً مثل مجسمه خشک شده بود. 2 تا سربازه پیاده شدن و ما موندیم. اونقدر وضعمون بد بود که فرماندمون دلش سوخت به حالمون. به زور تو ماشین جا باز کردن که ما هم جلو بشینیم. این تازه اولش بود. بعد از اینکه رسیدیم به روستای نزدیک پاسگاه دیگه ماشین جلوتر نمیتونست بره. رو جاده مون 2 متر برف نشسته بود. البته همش مال این 4 روز نبود. از قبلم حدود 90 سانتی مونده بود. اونجا یه کادری دیگه هم که تازه از مرخصی میومد هم به جمع ما اضافه شد و کلاً شدیم 6 نفر. ساعت 10:30 صبح بود.
از روستا تا پاسگاه ما حدود 11 کیلومتر راهه. واسه اینکه زودتر برسیم مجبور بودیم از راه دره بریم.(پاسگاهمون دقیقاً روی کوه ساخته شده). تنها شانسی که آوردیم این بود که قبل ما یه سری کوله بر (بخونین باربر قاچاقی) بار برده بودن و جای پاشون یه خورده مسیر و باز کرده بود.راه افتادیم و چقدر دردسر کشیدیم بماند. وسط راه یکی از کادریا که کفش مناسب نداشت پاش داشت یخ میکرد. ما همه پوتین داشتیم. میخواست برگرده. میگفت نمیتونم. هرچی اصرار کردیم که بابا خطرناکه وسط کوه تو این سرما تنهایی نمیشه به خرجش نمیرفت. فرماندمون پوتیناشو درآورد داد که بپوشه. اینجا بود که دید نمیشه با کلی جوراب و کیسه فریزر و اینا دوباره کفششو پوشید و ادامه دادیم. تو راه آب بطریامون تموم شد و مجبور بودیم برف بخوریم واسه رفع تشنگی. تازه برفم بیشتر باعث تشنگی میشد.
سرتون و درد نیارم 10 و نیم صبح از روستا راه افتادیم و 6 و نیم عصر رسیدیم پاسگاه...

نکته ای که فراموش کردم بگم داستان گم شدن کانکس برجک زیرمجموعه پاسگاه بود(که از پاسگاه حدود 3 کیلومتر فاصله داره و در ارتفاع بالاتری هم ساخته شده). کانکسی به ارتفاع 2 متر و طول 4 متر و عرض 2 متر زیر برف گم شده بود و نفت مورد استفادشون برای گرما هم داخل اون بود. تصور کنین چقدر برف باریده بودو کولاک و بادم برفای اطراف و ریخته بود روش. تو اون 4 روز مرتب با فرمانده تماس میگرفتن که چه کنیم داریم یخ میزنیم از سرما. براشون یه سری از پاسگاه چند تا جای نوشابه خانواده نفت برده بودن ولی اینقدر مسیرش بد بود که نمیشد زیاد رفت و آمد کرد.
درست فردای روزی که رسیدیم پاسگاه ساعت 8 صبح دیدم سربازا دارن جمع میشن که برن برجک بالامون کانکس و پیدا کنن. خیلی خسته بودم و حقیقتش نمیخواستم برم. اما وقتی دیدم فرماندمون که خودش دیروز با ما اومده بود داره باهاشون میره نتونستم بمونم. 8 و نیم از پاسگاه راه افتادیم و حدود 10 بود که رسیدیم. صحنه ای رو که میدیدم باورم نمیشد. من تو تابستون و پاییزم اونجا رفته بودم و جای کانکسم دیده بودم. اما اینقدر برف باریده بود که اصلاً نمیشد تشخیص داد کجا کوهه کجا جاده اس. شروع کردیم به کندن برف اونجاهایی که حدس میزدیم کانکس باشه. هرچی بیشتر میکندیم کمتر پیدا میکردیم. 2 متر میکندیم و میرفتیم یه جای دیگه. یه ناهار الکی (کنسرو ماهی) خوردیم و دوباره مشغول شدیم به کندن. ساعت 4 بود و هنوز هیچی. تو چشمای همه کاملاً ناامیدی دیده میشد و  فرمانده دیگه میخواست بیخیال بشه. مشغول کندن بودیم که یهو داد و فریادش بلند شد. فکر کردم از عصبانیته که متوجه شدیم وقتی داشته به سمت برجک میرفته چشمش میخوره به یه تیکه آهن و میبینه که یه قسمت از سقف کانکسه بیرون زده از برف. هنوزم نمیتونم درک کنم که چجوری شد که پیدا شد. همه خوشحال شدن تازه روحیه گرفتن. ساعت 6 عصر بود که بالاخره تونستیم یه تیکه از برفا رو کنار بزنیم تا در کانکس باز بشه. وقتی که فرمانده مون رفت پایین یه بیل و از دستش بلند کرد رو به آسمون. اما بازم به سطح برفی که کندیم نرسید. 5 ، 6 متر برف رو زمین بود..."

تو همین صحبتا بودم که دیدم چشمای امید همینجوری باز مونده و با تعجب داره نگام میکنه. گفتش: "نه خداییش حق داری ... باز تو بودی اینجوری موندی"

فراری نوشت 1 : وقتی براش تعریف کردم یه لحظه با خودم گفتم یعنی این اتفاقا واقعاً برای من افتاده!!!؟ باورم نمیشد که گذشتن.

فراری نوشت 2 : این یه نمونه کوچیک بود از خاطرات خدمتی که هنوزم تموم نشده!

فراری نوشت 3 : خواب عجیبی دیدم دیشب. مثل اکثر خوابام تو اتاق خودم بودم که احساس کردم دور و بر خونمون کلی آدم جمع شده و خواستم مثل اکثر خوابام از پنجره فرار کنم بالا پشت بوم که دیدم 2 تا سرباز مسلح وایسادن اون بالا. این بار برخلاف همیشه رفتم پایین و باهاشون روبه رو شدم. دیگر فراری فرار نمیکند...

فراری نوشت 4 : البته الان دیگه تو اون پاسگاه نیستم جام عوض شده. ولی خوب فقط رو خط مرز جابه جا شدم.

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ ساعت ۲۳ بعد از ظهر توسط فراری |
امروز تولدت بود ... ای کاش یادم نمیموند!

نمیخوام خودم و بترسونم اما اینکه دوست ندارم برگردم خونه و میخوام تو پاسگاه بمونم چون اونجا اعصابم راحت تره یه خورده ترسناکه...

هما خیلی زود یه خبری از خودت بده!

 

نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ ساعت ۲۳ بعد از ظهر توسط فراری |
علاقه خاصی به دیدن فیلم دارم. هر چند مدت هم ژانر فیلمایی که میبینم عوض میشه. یه مدت فقط درام عاشقانه میدیدم. یه مدت زدم تو کار فیلمای دبیرستانی و دانشگاهی (High School ی). بعد اون فیلم ترسناک جنی و روحی و آدم خوری و کلاً حال به هم زن. این اواخرم که همه جوره میبینم.

مورد بعدی که لازمه بدونین اینه که دیدن فیلم برام سرگرمیه. زیاد خودم و درگیرش نمیکنم. مثلاً بعضی از رفقا خیلی رو کیفیت فیلم حساسن و تا 1080 ش نیاد نمیبینن. یا بعضیا تا آمادگی روحی و روانی لازم برای دیدن یه فیلم و نداشته باشن سراغش نمیرن. یا وقتی یه فیلم و میبینن تا یه هفته ذهنشون درگیرش میمونه. حالا اینا همچینم بد نیستا. ولی خوب واسه یکی مثل من که فیلم درام Rise of the Planet of the Apes و بلافاصله بعدش "کلبه وحشت" نگاه میکنه، یه خورده سخت گیریه.

حالا چرا اینارو گفتم؟! امشب یه فیلمی دیدم به اسم Predestination . بعدش الان مخم (گلاب به روتون) گوزیده اساسی. یعنی سه گانه "پدرخوانده" هم که یکی از رفقا هرکدوم و به فاصله 1 ماه دید هم اینقدر به من فشار نیاورده بود. داستانش در مورد یه جور سفر در زمانه.یه نفر که ماموره تو یه سازمانی (که معلوم نیست چی هست) قراره جلوی یه بمب گذاری رو بگیره.واسه همین تو زمان سفر میکنه. اوایل که شروع میشه یه خورده طول میکشه بفهمی داستان از چه قراره. اما بهش عادت میکنی. بعد آخرش تازه میفهمی کلاً هیچی نفهمیدی. چنان ضربه ای میزنه که به فنا میری. حالا شاید من زیادی بزرگش میکنما. ولی خوب مخم نمیکشه بیشتر از این. چیکار کنم.

+ یعنی کصسثافت تر از این کارگردان و نویسنده The Walking Dead وجود نداره. اینا با روح و روان و قلب من کاری کردن که هیتلر با یهودیا نکرد. نصف موهای سفیدی که رو سرم در اومده از غصه ی این سریاله. درست وقتی که منتظری یه اتفاق بیافته طوری ورق برمیگرده که دنیا رو سرت خراب میشه.دقیقاً اون چیزی میشه که 1 درصدم به ذهنت خطور نکرده.چون شاید ندیده باشین نمیگم قضیه چیه. الان رسیده به نیم فصل پنجم. میترسم همینجوری ادامه پیدا کنه وسطش سکته کنم نرسم به آخرش...

فراری نوشت 1 : فعلاً برم Dracula Untold و ببینم یه خورده فکرم متمرکز بشه

فراری نوشت 2 : یکی از آشناهامون مراقب امتحانه تو یکی از دانشگاهای شهرمون. سر یکی از امتحانای رشته مهندسی برق الکترونیک یکی از دانشجوها بهش میگه : خانم ببخشید "استنباط" یعنی چی؟
هیچی دیگه الان مدرک و گذاشتم تو گونی قاطی کاغذ باطله ها واسه چهارشنبه سوری آتیش بزنم.

فراری نوشت 3 : همچنان منتظرات پیشنهاداتتون برای پست قبل هستم. پیشاپیش مراتب تشکرم و اعلام میکنم.

فراری نوشت 4 : از فراری به هما...خشخشخشخش... از فراری به هما... خشخششششخشش... هما به گوشی؟!!!!!!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۳ ساعت ۱۶ بعد از ظهر توسط فراری |
یه مرد و تصور کنین که 30 سال تمام ساعت 7 صبح رفته اداره ساعت 2 بعد از ظهر برگشته خونه. ناهار و بعدشم تله تکتست تلویزیون و نگاه کرده. عصری رفته بیرون چرخی زده و روزنامه اط.ـلاعـ.ات شو گرفته و رفته نشسته مغازه آرایشگاه رفیقش تا روزنامه و رفیقش بخونه. بعدش اومده خونه و شب و شام و خواب. 30 سال تمام این اتفاقات تکرار شده. حالا 3 ساله که بازنشست شده. صبح ها همیشه خونه تنهاست. 2 تا پسرشم که دیگه خونه نیستن و نهایتش یکی از پسراش آخر هفته بتونه بیاد پیششون و اون یکی هم که 2 ماه یک بار بهش مرخصی میدن. زنشم که هنوز 2 سال به بازنشستگیش مونده.

این آقا یه مقدار بهانه گیر شده. خیلی دنبال کار میگرده. نه که به پولش نیاز داشته باشه.فقط میخواد از بیکاری در بیاد. نمیخواد همین وضعیت باقی بمونه. اما کارایی که دنبالشه اکثراً تو شهرای دیگست و اصلاً فایده ای براش نداره. به خاطر این بیکاری یه جورایی احساس اضافی بودن و غیرمفید بودن بهش دست داده. از این ور به خاطر اخلاق خاصی که داره یه کارایی میکنه که باعث میشه اعضای خانواده باهاش برخورد خوبی نداشته باشن. یکی از دلیلاش حضور همیشگیش تو خونه اس.

حالا شرایط زیر و در نظر بگیرین :

0 - حدود 55 سال سنشه.

1 - چون از لحاظ مالی در سطح متوسط هستن آدم ترسوییه و نمیتونه خیلی ریسک پذیر باشه.

2 - قبلنا سابقه دکان داری و فروشندگی داشته.

3 - سابقه کشاورزی و باغداری و دامداری خوبی داره و خیلی با تجربه اس تو این زمینه.(ولی مشکل همون ریسک پذیری رو داره تو این زمینه هم)

4 - تو شهر با افراد مختلفی آشناست و از لحاظ روابط اجتماعی تو سطح خوبیه.

5 - آدم خیلی با اراده ایه.

به نظر شما این آقا چه کاری میتونه انجام بده که هم از این بیکاری خلاص بشه و هم ریسک مالی زیادی نداشته باشه. قطعاً درآمدش هم مهمه. ولی خوب در اولویت های بعدیه.ممنون میشم اگه ایده یا نظری دارین بگین.

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۳ ساعت ۱۶ بعد از ظهر توسط فراری |
از آموزشی که برگشتم یگان خدمتم مر.ز.بانی استان کردستان شد. بعد از کلی سگ دو زدن و دنبال آشنا گشتن یه نفر پیدا شد که قول ستاد سنندج و بهم داد. یه جوری با قطعیت گفت خیالت تخت تو ستاد میمونی که حتی وسایلم و بر اساس همون جا برداشتم.بعد از اینکه خودم و معرفی کردم ستاد، موقع تقسیم نمیدونم رو پیشانی من چیزی نوشته یا قیافم تابلو ِ یا مشکلی چیزی هست خودم خبر ندارم، خلاصه سر از مریوان درآوردم. کلی اعصابم به هم ریخت(نه به خاطر اینکه سنندج نموندم.دیگه عادت کردم به این "نشدنا") واسه اینکه احساس غریبی میکردم اونجا. بگذریم. روز دومی که تو هـ.نگ مریوان بودم یهو دیدم یه قیافه آشنا که کادری هم هست داره رد میشه. با خودم گفتم نه بابا اشتباه میکنی سعید اینجا چیکار میکنه. داد زدم آقای زارعی!؟؟ یهو برگشت. دیدم خود خودشه. همسایه دیوار به دیوارمون و هم بازی دوران بچگیم (البته حدود 6 ،7 سال پیش از محلمون رفتن). بعد از کلی حال و احوال، خبر دار شدم که بعله همشهریام اونجا رو تصرف کردن :D جالبتر اینکه اکثرشون هم یا رفیق خودم بودن یا رفیق داداشم. خیلی از این بابت خوشحال شدم. البته سعید تو خود هنگ نبود راننده ی فرمانده یکی از گروهان های اونجا بود. ولی خوب همه آشناها به کارگزینی اونجا سفارش کردن که منو تو هنگ نگهدارن نفرستن مرز. دیگه آخرش معلومه دیگه.حدود 1 هفته همونجا بودیم به اتفاق چندتا سرباز دیگه که هم پایه من بودن. بعد از 8 روز مارو فرستادن لب مرز :D تو همون گروهانی که سعید هست.

 

جا داره اینجا توضیح بدم که 3 تا گروهان هست اونجا و زیر مجموعه هرکدوم 7 ، 8 تا پاسگاه هست و یکی از این پاسگاه ها مقر فرماندهی گروهان هم محسوب میشه.

سرتون و درد نیارم، در حال حاضر تو پاسگاهی دارم خدمت میکنم که بالای کوهه و از امکانات رفاهی فقط برق داره. آب و که میریم از چشمه میاریم. واسه گرما هم چراغ نفتی داریم. غذامونم که با کپسول گاز پخته میشه. همه ی اینا به کنار. 10 متر که به سمت غرب قدم برداریم میریم تو خاک عراق :D اونور حلبچه و روستاهای عراقن. 

خلاصه تو این چند ماه از نگهبانی شروع کردم و بعد از آشپزی تو برجک و نانوایی کردن رفتم تو کارگزینی و بیسیم. البته الان برگردم باز باید پست بدم احتمالا.

فراری نوشت 1 : معمول اینه که 45 روز میمونی بعدش 15 روز میای مرخصی. 64 روز موندم 13 روز بهم مرخصی دادن.تازه اونم نفر اول مرخصیا بودم. فرمانده دبه کرد که توقف تو از پاسگاه حساب میشه نه از هنگ.واسه همین 8 روز به ضررم شد همه افتادن جلوی من. من دیگه هیچ حرفی برای گفتن ندارم...

فراری نوشت 2 : حدود 20 روز تو برجک آشپز بودم. کادری ای که باهامون بود وقتی من کلاس اول بودم تو همون مدرسه کلاس چهارم بوده. کلی با هم خوش بودیم اون مدت. برگردم دوباره میرم برجک پیشش.

فراری نوشت 3 : دلم بدجوری هوای قدیمای بلاگفا رو کرده. چقدر خوب بود اونوختا.

.: قالب وبلاگ توسط FARARI چیز شد. البته دست بلاگ اسکین درد نکنه :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد. ولی شما جدی نگیرین.اگه ایرانی جماعت این چیزارو رعایت میکرد که وضعمون این نبود...