فراری؟ تا کی فرار ! آخرش که چی؟
دلنوشته های مردی که بیشتر وقتشو با کودک درونش میگذرونه
نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعت 6 بعد از ظهر توسط فراری |
اندازه 1 ماه حرف دارم واسه گفتن اما وقت تنگه و نمیشه نوشتشون. یعنی به معنای واقعی کلمه مه و باد و خورشید و فلک دست به دست هم دادن مارو بفرستن اونجا. هرچی هم ما مقاومت کردیم نشد که نشد. دیگه تسلیم شدیم و تصمیم گرفتیم بریم ببینیم چی در انتظارمونه.فردا صبح ساعت 8 میریم واسه اعزام به بیرجند. خلاصه کلام فعلاً تا 2 ماه دیگه از فراری خبری نیست.خوشحال باشین و از این فرصت نهایت استفاده رو ببرین

فراری نوشت 1 : ما که داریم میریم. اگه خوب بود میگیم شومام بیاین

فراری توشت 2 : آقا من درایو D لپتاپم ویروس داره هرکس بره سراغش کچل میشه. از ما گفتن!

فراری نوشت 3 : یاشار هوای بچه هارو داشته باش من نیستم بی قراری نکنن یه وقت حالا شام و این حرفا هم دادین موردی نیست فقط حفظ ظاهر کنین خداوند خوشِتان کند

فراری نوشت 4 : هیچی دیگه.خدافظ!

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم خرداد 1393 ساعت 3 بعد از ظهر توسط فراری |
یواش یواش دارم اعتقاد پیدا میکنم که تکرار شدن تاریخ و بدشانسی و دُم نداشتن خرِ آدم از کرِّگی همش ژنتیکیه و از نسلی به نسل دیگه منتقل میشه. حالا چی شد که من به این کشف بزرگ نایل شدم!
اینکه دفترچه اعزام به خدمتمو اسفند پارسال فرستادم به امید اینکه 1 اردیبهشت برم خدمت، تاریخ اعزامم افتاد یک تیر.
بعدِ اون با رفیقم مدارکمون و بردیم که تو سـ.پـا.ه پذیرش بشیم روز 7 خرداد مشخص شد که رفیقم پذیرش شده اما من افتادم نیروی انتظامی بیرجند یعنی اینکه گرین کارت مالید و 45 روز آموزشی هم به دوره من اضافه شد.
حالا بعد از کلی سگ دو زدن واسه درست کردن این قضیه و پیدا کردن آشنا (اونم زمانی که یک ساعتم واسه من یک ساعته) خوردیم به تعطیلاتِ ارتحال و اینا و قبل اونم کلی سرکار بودیم توسط جمعی از به ظاهر کار راه بنداز ها و در نهایت گل سرسبد این قضایا اومدن برگه "معرفی نامه مشمولان به مراکز آموزش نیروهای مسلح" امروز صبح بود. لازم نیست که به نام مرکز آموزش اشاره کنم.
بعدش الان خوشحال و شاد خندان نشستم به شمردن خوبی هایی که اونجا داره.بازم به نتایج جالبی رسیدم.
فاصله بیرجند تا افغانستان حدود 1ساعته اگه اشتباه نکنم.
از اونجایی که من به شدت به گرما علاقه دارم دقیقاً تو منطقه کویری و گرم و خشک قراره خدمت مقدسم شروع بشه.
و بازم به خاطر همون علاقه به گرما + بخت و اقبال بلندم، 8 تیر ماه رمضان شروع میشه و بیشتر دوران آموزشیم تو ماه رمضان خواهد بود. اونم تو یکی از شرقی ترین و گرم ترین شهر های ایران.
قسمت خوب ماجرا شب های سرد اونجاس که اینم شامل بند بخت و اقبال بلند میشه. نیست من خیلی سرما رو هم دوست دارم! واسه اون!
خلاصه روزا گرم و شبا سرد. اینقدر سرد و گرم میشم تا تَرَک بردارم!
تنها مثال نقضی که در مورد بخت و اقبالم هست اینه که بعد از اتمام دوره آموزشی ممکنه بفرستنم تو بخش پلیس سایبری نیروی انتطامی که هم به رشتم میاد هم ممکنه خوش بگذره. وگرنه مرز سیستان بلوچستان چه عیبی داره؟! اونم البته قبل من دوستان دیگه میرن و فرضیه من بدون اشکال باقی میمونه.

فراری نوشت 1 : حالا فردا قراره برم مذاکره کنم با یه بنده خدایی شاید یه اتفاقی بیافته.
فراری نوشت 2 : سرما رو که فاکتور بگیری، شبای قشنگی داره.پر از ستاره.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه ششم خرداد 1393 ساعت 2 قبل از ظهر توسط فراری |
لازم به بیانه که با خوندن این پست بنجامین حسابی رفتم تو فکر. بعد از 2 ساعت زور زدن نتیجه شد این چیزی که میبینین خداییش خیلی سخت بود!

خوشم میا:
ریتم بندری،کت شلواری که به تن بشینه،مک بوک ایر، صدای تق تق کیبورد تو فیلمای آموزش برنامه نویسی، میوه جات، سبزیجات، شبای خونه دانشجویی، غروبای بارونی که مردم همه در جنب و جوش باشن، تابستون، گرما، نوشتن، دوچرخه سواری، یاد دادن چیزی به بقیه، پیانو ، آهنگای بی کلام تو درایو E ، تعمیر وسایلی که خراب شده باشن، نجاری، کلا اره کردن چوب و درست کردن وسیله های جدید، طرحای گرافیک پیام، دیدن اسم وب رفقا تو لیست بروز شده ها ، مکانیکی ، حضور تو کارای گروهی مثل نمایشگاه و  این چیزا، بوی سبزی و فلفل دلمه تازه و کلاً مغازه میوه فروشی، مسافرت دسته جمعی، توجمع صحبت کردن، تدریس، رمان عاشقانه خوندن، کلکسیون ارباب حلقه ها، کلکسیون هابیت، آهنگ GodFather، سریال SuperNatural ، رانندگی تو جاده ی مستقیم و طولانی ازاینا که تو تگزاس هست، پرواز کردن، رفتن زیر پتو تو شبایی که بارون میاد و رعد و برقم به شدت میزنه و برقم رفته، کرسی، داشتن کسی که دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشه، شنیدن "دوستت دارم"، دیدن اسم یه نفر رو گوشیم، شنا، ساحل و دریا ، قرمه سبزی ...


بیزارم:
بوی بد دهن و گلو که از ته حلق آدم بیاد ، بوی عرق شبیه پیاز، دیدن " وبلاگی با این آدرس پیدا نشد" وقتی صفحه وب رفیقت و باز میکنی، تظاهر به کمک کردن، غرور، درد زانوم، چندتا پروژه با هم انجام دادن، آمار گرفتن همسایه و فامیلا، دیدن صفحه "این دامنه فروشی است" وقتی میخوای یه دامنه رو ثبت کنی، طراحی سایت تو ویژوال استودیو :D ، از حسن نیت کسی سوء استفاده کردن ، چس کلاس اومدن و قیافه گرفتن واسه بقیه، دست گذاشتن رو نقطه ضعف آدما، باج گرفتن ، ازدواج با شغل ، خودم وقتی که بدقولی میکنم، خودم وقتی دارم توجیه میکنم گندی که زدمو ، ادای روشن فکری، کسی که هروقت بهت نیاز داره یا کارت داره سراغت و بگیره، اینکه زبانم ضعیفه، اینکه نمیرم پیانو یادبگیرم، بیخیالی و بی مسئولیتیِ خودم، سیبل کردن یه نفر، دروغ گفتن و خر فرض کردن بقیه، پله کردن دیگران، تعصب الکی رو چیزای مسخره، کسایی که وقتی تو یه جمعی هستی چپ و راست تیکه و متلک بارت میکنن و جواب ندادنت و میزارن پای سرو زبان داشتن خودشون و جواب نداشتن تو، اینکه واسه یکی که خیلی نیاز به کمک داره کاری از دستم بر نیاد، ادعای الکی، اینکه یکی فکر کنه فقط خودش آدمه، به امید کسی بشینی که فقط حرف بزنه ...

فراری نوشت 1 : ادامه دارد...

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1393 ساعت 2 بعد از ظهر توسط فراری |
امروز تو فیسـ.بوک چشمم افتاد به چندتا صفحه با عنوان "منع حجاب اجباری" و "حجاب نه" و "آزادیِ جـ.نـ.سـ.ـی" و به خصوص "آزادی های یواشکی زنان" یا "آزادی های یواشکی مردان".

در موردشون چیزی نمیگم. اما توجهتون رو به خوندن داستان جالبی که تو ادامه مطلبه جلب میکنم.

فراری نوشت 1 : منبع اصلی داستان و پیدا نکردم. ولی خوب از اینجا کپی کردم.

فراری نوشت 2 : تا الان چندتایی "خلف رویه" داشتم.اما نمیدونم این چندمیش میشه. واسه همین چون این اولیش تو سال 93 ه از 1 شماره گذاری شد.

فراری بعداً نوشت : در کل هرچیز اجباری خر است.مثلاً حجاب اجباری. امتحان اجباری.انتخابات اجباری. به خصوص سربازی اجباری!



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم اردیبهشت 1393 ساعت 5 بعد از ظهر توسط فراری |
حمام خونه ما تو حیاطه. البته نه که تو حیاط باشه. پشت پارکینگه ولی خوب یه مسیر داره که از حیاط رد میشه. اونم چه مسیری! یه دالان به طول 4 متر و عرض 80 سانتیمتر که دورش 2 تا دیوار بلند هست و در نهایت به یه جای تاریک که دَرِ درست حسابی هم نداره ختم میشه. کلید لامپش هم داخله. یعنی باید بری تو تاریکی تا بتونی لامپ و روشن کنی. روزا که مشکلی نیست یه خورده نور هست. اما شبا کلاً ظلماته. چشم چشم و نمیبینه. اولش حموم و بعدش پارکینگ!

بچه که بودم خیلی از این بخش از خونمون میترسیدم. همیشه با بچه محلا که جمع میشدیم و شبا داستانای ترسناک تعریف میکردیم، من همیشه لوکیشن اون داستان ها رو همین پارکینگ خودمون تصور میکردم و بر میزان ترسم افزوده میشد . به خصوص که اون وقتا در هم نداشت و هر جک و جونوری راحت میرفت اون تو. (حالا میگم جک و جونور منظورم گربه و موش و پرنده و این چیزاست). 

همه ی اینارو گفتم که برسم به داستان حموم رفتنم. همیشه بابام باید جلوتر میرفت چراغارو روشن میکرد و کامل میگشت ببینه چیزی هست یا نه. بعدش که وضعیت سفید اعلام میشد من میرفتم و الباقی ماجرا.

ار قضا یه شب که میخواستم برم حموم طبق رسم معمول پدر جلو رفت و منم با خیال اینکه خبری نیست چند قدم عقب تر راه افتادم که هنوز چراغ روشن نشده سروصدای شدید افتادن وسیله ها اومد و تو اون تاریکی یه چیزی پرید رو من و جیغ و فریاد من بود که رفت هوا. فرار کردم تو خونه رنگم مثل گچ شده بود و گریه میکردم. نگو یه گربه رفته بوده اونجا و با سرصدای پای ما میترسه و تنها راه خروجم همونجاست. اون شد که من تا 1 ماه حموم نرفتم.

قشنگ کپک زده بودم و اهل خونه هرکاری میکردن از چندمتریه اونجا هم رد نمیشدم. بابام که کفری شده بود یه روز عصبانی شد و خواست من و به زور بفرسته اونجا. منم که سرم بره پام و تو اون خانه ی ارواح نمیذارم. از اون اصرار و از من انکار. افتاد دنبالم تو خونه. من میدویدم و اون به دنبالم. نه که ریزه میزه و تر و فرزم بودم نمیتونست من و بگیره. از این اتاق به اون اتاق. حال به آشپزخونه و حیاط و بعدشم کوچه... همین که رفتم تو کوچه بابام با یه زیرپیراهن و شلوار کردی دنبالم اومد و طی یک حرکت انتحاری دوباره برگشتم تو حیاط و درو به رو بابام بستم و اون بنده خدا با اون سرو وضع موند تو کوچه. داد میزد و فحشم میداد و درو میکوبید.

حالا کاری نداریم که بعدش چی شد :D اما اون روز طلسم حمام نرفتن من شکست!

فراری نوشت 1 : الانم که الانه بعد این همه سال اگه بدونم گربه رفته اونجا با ترس و لرز میرم اون تو. با اینکه اینقدر گربه هارو هم دوست دارم.

فراری نوشت 2 : بعضی چیزارو برای خودمون آرزو نکنیم. تبدیلشون کنیم به هدف. جواب میده ;)

.: قالب وبلاگ توسط FARARI چیز شد. البته دست بلاگ اسکین درد نکنه :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد. ولی شما جدی نگیرین.اگه ایرانی جماعت این چیزارو رعایت میکرد که وضعمون این نبود...