ظهری رسیدم خونه و ناهار.اونم چه ناهاری.یادم میافته... ولش کن. ساعت 4 بود گرفتم خوابیدم تا 6. مادر اومده میگه پاشو این چادر مسافرتی که تازه گرفتم و باز کن ببین چطوره. فقط بلدی دوباره ببندیش؟ منم جوگیر شدم گفتم آره. باز کردم کلی هم خوشمان اومد.اما همین که موقع بستن و جمع کردنش شد مثل خر موندم تو گل.هرکاری کردم جمع نشد که نشد. اما یه مهندس واقعی هیچوقت این موقع ها کم نمیاره. البته خدا پدر مادر اون بنده خدایی که فیلم آموزشی و درست کرده بود گذاشته بود تو سایتش و بیامرزه.خیلی کمک کرد.
حالا بعد اینکه چادر و بستم دارم به اینکه "اگه اینترنت نبود چیکار میخواستم بکنم" فکر میکنم.واقعا اگه اینترنت ملی بشه چیکار کنیم؟!!!
فراری نوشت : جدیداً خیلی سخت میگیرم واسه نوشتن. کیست آن یاری دهنده ای که مرا یاری کند؟!!!
2 - تا حالا شده با آدمی روبه رو بشین که سعی داره همش ارزش کار شمارو پایین بیاره ، به خصوص جلوی دیگران؟ یا اینکه به این خاطر که پریود مغزی شده باهاتون هر رفتاری که دوست داره بکنه؟ یا اینکه خودش یه کاری و که شما خیلی بدتون میاد، در حقتون بکنه. بعدش بگه از کسی که همچین کاری میکنه متنفره؟؟؟ یا اینکه وقتی پای منافعش بیاد وسط از گفتن تمام راز و دردودل های شما پیش دیگران ابایی نداشته باشه؟ یا اینکه انتظار داشته باشه که شما علم غیب داشته باشی و بفهمی اون از چی بدش میاد از چی خوشش میاد؟
اگه نشدین خوش به حالتون.
3 - خیلی جالبه هنوز شروع به کار نکردم میگه داری اشتباه میکنی.اینجوری درست نیست. بعد خودش شروع میکنه کارو انجام بده یهو میپرسه راستی میخواستی چیکار کنی؟!!!
4 - نزدیک 20 دقیقه باهاش صحبت کردم که قرار دادن کادر سرچ بالای فرم برنامت لازمه.گیر داده که الا و بلا مرغ من یه پا داره و من بخش جستجوم جداست و من دوست دارم جدا قرارش بدم و یه هیچ وجه لازم نیست اون جا کادرش و قرار بدم.هرچی دلیل و منطق آوردم میگه نه من نمیخوام اونجا جستجو قرار بدم.بعد که میگم اگه طرف خواست یه رکورد و ویرایش کنه باید چه گلی بگیره شروع کرد مرحله به مرحله توضیح دادن و تا رسید به اونجایی که لازم بود اطلاعات طرف و داشته باشه یهو چند لحظه سکوت کرد بعد نگام کرد و نیشش باز شد.
5 - یاشار داستانی رو برام تعریف کرد که تا چند دقیقه تو هپروت بودم. چرا مریم با خودش همچین کرد؟!!! واقعاً چرا؟ 16 سالش هنوز تموم نشده!
نه خدارو شکر دیگه مورد 6 وجود نداره.همینا کافی نیست؟
اول از همه اینکه فراری وبلاگ نویس نیست. ولی خوب داستان راه اندازی اینجا از این قراره که :
ما وقتی اول دبیرستان بودیم با دوتا از دوستامون یه وبلاگی ساختیم واسه گروهی که با دوستامون تشکیل داده بودیم. اما خیلی اتفاقی موضوع وبلاگمون عوض شد و شروع کردیم به آموزش کامپیوتر. (هنوزم نمیدونم چجوری شد که اینجوری شد). این وبلاگ ما یه دو سالی سرپا بود و بعد از اون وب سایتمون و راه اندازی کردیم. وب مون خیلی زود جای خودش و تو کاربرای نت باز کرد. خیلی زود کارمون پیشرفت کرد و زدیم تو کار هاست و دامنه و سرور و برنامه نویسی و طراحی سایت و ... سال اول دانشگاه بود که یواش یواش به مشکل برخوردیم و کلاً کار سایتمون تعطیل شد.
حدود یک سال خبری نبود تا اینکه یکی از رفقا به اسم یاشار پیشنهاد داد که دوباره یه وبلاگ راه بندازم.اما این بار برای خودم. به نظرم جالب اومد. کلی به اسمش فکر کردم تا اینکه "فراری" به ذهنم رسید. کسی که از خیلی از اتفاقات و برخوردای خودش و اطرافیان و همشهریا و هم وطناش و کلا آدما فراریه. اوایل مطالبی که داشتم بیشتر در مورد اتفاقایی بود که برای خودم میافتاد.ولی خوب سروکله یه نفر تو زندگیم پیدا شد(شاید نباید میشد) و کلا رویه نوشتن منم عوض شد.
کم کم با وبلاگ نویسای دیگه آشنا شدم و دوستای جدیدی تو محیط نت پیدا کردم. هما،بیتا،فانی،ماهی،کوسه،محسن،لادن،الهام،پرسفونه،باربد،بنجامین خان و بقیه دوستان.
سرتونو درد نیارم الان 3 سال و خورده ایه که فراری مینویسه.
جا داره اینجا اول از یاشار تیشهکر کنم که پیشنهاد وبلاگ و داد و همچنین تشکرات ویجه :D از شیدا که پیشنهاد این بازی و داد.
این همون بچه کوچولویه دماغو بود که سر به سرش میزاشتیم.
خدایا زمان چقدر زود میگذره....
اسمش حامی بود!!!!
مادربزرگ عزیزم خداحافظ!

فراری نوشت 1 : ایمیل و مرتب چک میکنم. کاری بود ایمیل بزنید!
فراری نوشت 2 : برمیگردم.حتماً
