فراری؟ تا کی فرار ! آخرش که چی؟
دلنوشته های مردی که بیشتر وقتشو با کودک درونش میگذرونه
نوشته شده در تاريخ شنبه سیزدهم دی 1393 ساعت 11 بعد از ظهر توسط فراری |
علاقه خاصی به دیدن فیلم دارم. هر چند مدت هم ژانر فیلمایی که میبینم عوض میشه. یه مدت فقط درام عاشقانه میدیدم. یه مدت زدم تو کار فیلمای دبیرستانی و دانشگاهی (High School ی). بعد اون فیلم ترسناک جنی و روحی و آدم خوری و کلاً حال به هم زن. این اواخرم که همه جوره میبینم.

مورد بعدی که لازمه بدونین اینه که دیدن فیلم برام سرگرمیه. زیاد خودم و درگیرش نمیکنم. مثلاً بعضی از رفقا خیلی رو کیفیت فیلم حساسن و تا 1080 ش نیاد نمیبینن. یا بعضیا تا آمادگی روحی و روانی لازم برای دیدن یه فیلم و نداشته باشن سراغش نمیرن. یا وقتی یه فیلم و میبینن تا یه هفته ذهنشون درگیرش میمونه. حالا اینا همچینم بد نیستا. ولی خوب واسه یکی مثل من که فیلم درام Rise of the Planet of the Apes و بلافاصله بعدش "کلبه وحشت" نگاه میکنه، یه خورده سخت گیریه.

حالا چرا اینارو گفتم؟! امشب یه فیلمی دیدم به اسم Predestination . بعدش الان مخم (گلاب به روتون) گوزیده اساسی. یعنی سه گانه "پدرخوانده" هم که یکی از رفقا هرکدوم و به فاصله 1 ماه دید هم اینقدر به من فشار نیاورده بود. داستانش در مورد یه جور سفر در زمانه.یه نفر که ماموره تو یه سازمانی (که معلوم نیست چی هست) قراره جلوی یه بمب گذاری رو بگیره.واسه همین تو زمان سفر میکنه. اوایل که شروع میشه یه خورده طول میکشه بفهمی داستان از چه قراره. اما بهش عادت میکنی. بعد آخرش تازه میفهمی کلاً هیچی نفهمیدی. چنان ضربه ای میزنه که به فنا میری. حالا شاید من زیادی بزرگش میکنما. ولی خوب مخم نمیکشه بیشتر از این. چیکار کنم.

+ یعنی کصسثافت تر از این کارگردان و نویسنده The Walking Dead وجود نداره. اینا با روح و روان و قلب من کاری کردن که هیتلر با یهودیا نکرد. نصف موهای سفیدی که رو سرم در اومده از غصه ی این سریاله. درست وقتی که منتظری یه اتفاق بیافته طوری ورق برمیگرده که دنیا رو سرت خراب میشه.دقیقاً اون چیزی میشه که 1 درصدم به ذهنت خطور نکرده.چون شاید ندیده باشین نمیگم قضیه چیه. الان رسیده به نیم فصل پنجم. میترسم همینجوری ادامه پیدا کنه وسطش سکته کنم نرسم به آخرش...

فراری نوشت 1 : فعلاً برم Dracula Untold و ببینم یه خورده فکرم متمرکز بشه

فراری نوشت 2 : یکی از آشناهامون مراقب امتحانه تو یکی از دانشگاهای شهرمون. سر یکی از امتحانای رشته مهندسی برق الکترونیک یکی از دانشجوها بهش میگه : خانم ببخشید "استنباط" یعنی چی؟
هیچی دیگه الان مدرک و گذاشتم تو گونی قاطی کاغذ باطله ها واسه چهارشنبه سوری آتیش بزنم.

فراری نوشت 3 : همچنان منتظرات پیشنهاداتتون برای پست قبل هستم. پیشاپیش مراتب تشکرم و اعلام میکنم.

فراری نوشت 4 : از فراری به هما...خشخشخشخش... از فراری به هما... خشخششششخشش... هما به گوشی؟!!!!!!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یازدهم دی 1393 ساعت 4 بعد از ظهر توسط فراری |
یه مرد و تصور کنین که 30 سال تمام ساعت 7 صبح رفته اداره ساعت 2 بعد از ظهر برگشته خونه. ناهار و بعدشم تله تکتست تلویزیون و نگاه کرده. عصری رفته بیرون چرخی زده و روزنامه اط.ـلاعـ.ات شو گرفته و رفته نشسته مغازه آرایشگاه رفیقش تا روزنامه و رفیقش بخونه. بعدش اومده خونه و شب و شام و خواب. 30 سال تمام این اتفاقات تکرار شده. حالا 3 ساله که بازنشست شده. صبح ها همیشه خونه تنهاست. 2 تا پسرشم که دیگه خونه نیستن و نهایتش یکی از پسراش آخر هفته بتونه بیاد پیششون و اون یکی هم که 2 ماه یک بار بهش مرخصی میدن. زنشم که هنوز 2 سال به بازنشستگیش مونده.

این آقا یه مقدار بهانه گیر شده. خیلی دنبال کار میگرده. نه که به پولش نیاز داشته باشه.فقط میخواد از بیکاری در بیاد. نمیخواد همین وضعیت باقی بمونه. اما کارایی که دنبالشه اکثراً تو شهرای دیگست و اصلاً فایده ای براش نداره. به خاطر این بیکاری یه جورایی احساس اضافی بودن و غیرمفید بودن بهش دست داده. از این ور به خاطر اخلاق خاصی که داره یه کارایی میکنه که باعث میشه اعضای خانواده باهاش برخورد خوبی نداشته باشن. یکی از دلیلاش حضور همیشگیش تو خونه اس.

حالا شرایط زیر و در نظر بگیرین :

0 - حدود 55 سال سنشه.

1 - چون از لحاظ مالی در سطح متوسط هستن آدم ترسوییه و نمیتونه خیلی ریسک پذیر باشه.

2 - قبلنا سابقه دکان داری و فروشندگی داشته.

3 - سابقه کشاورزی و باغداری و دامداری خوبی داره و خیلی با تجربه اس تو این زمینه.(ولی مشکل همون ریسک پذیری رو داره تو این زمینه هم)

4 - تو شهر با افراد مختلفی آشناست و از لحاظ روابط اجتماعی تو سطح خوبیه.

5 - آدم خیلی با اراده ایه.

به نظر شما این آقا چه کاری میتونه انجام بده که هم از این بیکاری خلاص بشه و هم ریسک مالی زیادی نداشته باشه. قطعاً درآمدش هم مهمه. ولی خوب در اولویت های بعدیه.ممنون میشم اگه ایده یا نظری دارین بگین.

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم آبان 1393 ساعت 4 بعد از ظهر توسط فراری |
از آموزشی که برگشتم یگان خدمتم مر.ز.بانی استان کردستان شد. بعد از کلی سگ دو زدن و دنبال آشنا گشتن یه نفر پیدا شد که قول ستاد سنندج و بهم داد. یه جوری با قطعیت گفت خیالت تخت تو ستاد میمونی که حتی وسایلم و بر اساس همون جا برداشتم.بعد از اینکه خودم و معرفی کردم ستاد، موقع تقسیم نمیدونم رو پیشانی من چیزی نوشته یا قیافم تابلو ِ یا مشکلی چیزی هست خودم خبر ندارم، خلاصه سر از مریوان درآوردم. کلی اعصابم به هم ریخت(نه به خاطر اینکه سنندج نموندم.دیگه عادت کردم به این "نشدنا") واسه اینکه احساس غریبی میکردم اونجا. بگذریم. روز دومی که تو هـ.نگ مریوان بودم یهو دیدم یه قیافه آشنا که کادری هم هست داره رد میشه. با خودم گفتم نه بابا اشتباه میکنی سعید اینجا چیکار میکنه. داد زدم آقای زارعی!؟؟ یهو برگشت. دیدم خود خودشه. همسایه دیوار به دیوارمون و هم بازی دوران بچگیم (البته حدود 6 ،7 سال پیش از محلمون رفتن). بعد از کلی حال و احوال، خبر دار شدم که بعله همشهریام اونجا رو تصرف کردن :D جالبتر اینکه اکثرشون هم یا رفیق خودم بودن یا رفیق داداشم. خیلی از این بابت خوشحال شدم. البته سعید تو خود هنگ نبود راننده ی فرمانده یکی از گروهان های اونجا بود. ولی خوب همه آشناها به کارگزینی اونجا سفارش کردن که منو تو هنگ نگهدارن نفرستن مرز. دیگه آخرش معلومه دیگه.حدود 1 هفته همونجا بودیم به اتفاق چندتا سرباز دیگه که هم پایه من بودن. بعد از 8 روز مارو فرستادن لب مرز :D تو همون گروهانی که سعید هست.

جا داره اینجا توضیح بدم که 3 تا گروهان هست اونجا و زیر مجموعه هرکدوم 7 ، 8 تا پاسگاه هست و یکی از این پاسگاه ها مقر فرماندهی گروهان هم محسوب میشه.

سرتون و درد نیارم، در حال حاضر تو پاسگاهی دارم خدمت میکنم که بالای کوهه و از امکانات رفاهی فقط برق داره. آب و که میریم از چشمه میاریم. واسه گرما هم چراغ نفتی داریم. غذامونم که با کپسول گاز پخته میشه. همه ی اینا به کنار. 10 متر که به سمت غرب قدم برداریم میریم تو خاک عراق :D اونور حلبچه و روستاهای عراقن. 

خلاصه تو این چند ماه از نگهبانی شروع کردم و بعد از آشپزی تو برجک و نانوایی کردن رفتم تو کارگزینی و بیسیم. البته الان برگردم باز باید پست بدم احتمالا.

عکس زیر همون پاسگاه ماست. البته این عکس قدیمیه و الان یه خورده شکلش عوض شده.

فراری نوشت 1 : معمول اینه که 45 روز میمونی بعدش 15 روز میای مرخصی. 64 روز موندم 13 روز بهم مرخصی دادن.تازه اونم نفر اول مرخصیا بودم. فرمانده دبه کرد که توقف تو از پاسگاه حساب میشه نه از هنگ.واسه همین 8 روز به ضررم شد همه افتادن جلوی من. من دیگه هیچ حرفی برای گفتن ندارم...

فراری نوشت 2 : حدود 20 روز تو برجک آشپز بودم. کادری ای که باهامون بود وقتی من کلاس اول بودم تو همون مدرسه کلاس چهارم بوده. کلی با هم خوش بودیم اون مدت. برگردم دوباره میرم برجک پیشش.

فراری نوشت 3 : دلم بدجوری هوای قدیمای بلاگفا رو کرده. چقدر خوب بود اونوختا.

نوشته شده در تاريخ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعت 6 بعد از ظهر توسط فراری |
اندازه 1 ماه حرف دارم واسه گفتن اما وقت تنگه و نمیشه نوشتشون. یعنی به معنای واقعی کلمه مه و باد و خورشید و فلک دست به دست هم دادن مارو بفرستن اونجا. هرچی هم ما مقاومت کردیم نشد که نشد. دیگه تسلیم شدیم و تصمیم گرفتیم بریم ببینیم چی در انتظارمونه.فردا صبح ساعت 8 میریم واسه اعزام به بیرجند. خلاصه کلام فعلاً تا 2 ماه دیگه از فراری خبری نیست.خوشحال باشین و از این فرصت نهایت استفاده رو ببرین

فراری نوشت 1 : ما که داریم میریم. اگه خوب بود میگیم شومام بیاین

فراری توشت 2 : آقا من درایو D لپتاپم ویروس داره هرکس بره سراغش کچل میشه. از ما گفتن!

فراری نوشت 3 : یاشار هوای بچه هارو داشته باش من نیستم بی قراری نکنن یه وقت حالا شام و این حرفا هم دادین موردی نیست فقط حفظ ظاهر کنین خداوند خوشِتان کند

فراری نوشت 4 : هیچی دیگه.خدافظ!

نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم خرداد 1393 ساعت 3 بعد از ظهر توسط فراری |
یواش یواش دارم اعتقاد پیدا میکنم که تکرار شدن تاریخ و بدشانسی و دُم نداشتن خرِ آدم از کرِّگی همش ژنتیکیه و از نسلی به نسل دیگه منتقل میشه. حالا چی شد که من به این کشف بزرگ نایل شدم!
اینکه دفترچه اعزام به خدمتمو اسفند پارسال فرستادم به امید اینکه 1 اردیبهشت برم خدمت، تاریخ اعزامم افتاد یک تیر.
بعدِ اون با رفیقم مدارکمون و بردیم که تو سـ.پـا.ه پذیرش بشیم روز 7 خرداد مشخص شد که رفیقم پذیرش شده اما من افتادم نیروی انتظامی بیرجند یعنی اینکه گرین کارت مالید و 45 روز آموزشی هم به دوره من اضافه شد.
حالا بعد از کلی سگ دو زدن واسه درست کردن این قضیه و پیدا کردن آشنا (اونم زمانی که یک ساعتم واسه من یک ساعته) خوردیم به تعطیلاتِ ارتحال و اینا و قبل اونم کلی سرکار بودیم توسط جمعی از به ظاهر کار راه بنداز ها و در نهایت گل سرسبد این قضایا اومدن برگه "معرفی نامه مشمولان به مراکز آموزش نیروهای مسلح" امروز صبح بود. لازم نیست که به نام مرکز آموزش اشاره کنم.
بعدش الان خوشحال و شاد خندان نشستم به شمردن خوبی هایی که اونجا داره.بازم به نتایج جالبی رسیدم.
فاصله بیرجند تا افغانستان حدود 1ساعته اگه اشتباه نکنم.
از اونجایی که من به شدت به گرما علاقه دارم دقیقاً تو منطقه کویری و گرم و خشک قراره خدمت مقدسم شروع بشه.
و بازم به خاطر همون علاقه به گرما + بخت و اقبال بلندم، 8 تیر ماه رمضان شروع میشه و بیشتر دوران آموزشیم تو ماه رمضان خواهد بود. اونم تو یکی از شرقی ترین و گرم ترین شهر های ایران.
قسمت خوب ماجرا شب های سرد اونجاس که اینم شامل بند بخت و اقبال بلند میشه. نیست من خیلی سرما رو هم دوست دارم! واسه اون!
خلاصه روزا گرم و شبا سرد. اینقدر سرد و گرم میشم تا تَرَک بردارم!
تنها مثال نقضی که در مورد بخت و اقبالم هست اینه که بعد از اتمام دوره آموزشی ممکنه بفرستنم تو بخش پلیس سایبری نیروی انتطامی که هم به رشتم میاد هم ممکنه خوش بگذره. وگرنه مرز سیستان بلوچستان چه عیبی داره؟! اونم البته قبل من دوستان دیگه میرن و فرضیه من بدون اشکال باقی میمونه.

فراری نوشت 1 : حالا فردا قراره برم مذاکره کنم با یه بنده خدایی شاید یه اتفاقی بیافته.
فراری نوشت 2 : سرما رو که فاکتور بگیری، شبای قشنگی داره.پر از ستاره.

.: قالب وبلاگ توسط FARARI چیز شد. البته دست بلاگ اسکین درد نکنه :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد. ولی شما جدی نگیرین.اگه ایرانی جماعت این چیزارو رعایت میکرد که وضعمون این نبود...