X
تبلیغات
فراری؟ تا کی فرار ! آخرش که چی؟
فراری؟ تا کی فرار ! آخرش که چی؟
دلنوشته های مردی که بیشتر وقتشو با کودک درونش میگذرونه
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 ساعت 11 قبل از ظهر توسط فراری |
بچه که بودم با دختر همسایه خیلی جیک تو جیک بودیم. عاشق هم بودیم. همش 5، 6 سالمون بود. حتی قرار مدارای عروسیم گذاشته بودیم.مامانشم خیلی من و دوست داشت و  همش میگفت تو داماد خودمی. از بس که ماه بودم :D (الانم که الانه هروقت من و میبینه کلی قربون صدقه ام میره و تحویل میگیره. از بس که گل پسرم :D)

یواش یواش که بزرگتر شدیم همه چی عوض شد. البته جای تعجبی هم نداشت. تازه اول نوجوانی و تخس شدن و تغییرات و خلاصه همه ی اینا دست به دست هم داد تا اون عشقِ کهکشانی فراموش بشه :D دیگه بعد از اون خیلی کم تو محله میدیدمش. بعد از اینکه دانشگاه هم رفتیم که دیگه کلا ندیدمش. البته دورادور و گاه گداری با صحبتای والده از احوالش خبردار میشدم. پارسال شنیدم که عقد کرده.

دیروز خیلی اتفاقی با هم همسفر شدیم. خیلی عوض شده بود. خانوم و با شخصیت. کلی با هم صحبت کردیم. چیکارا میکنی و کجایی و ...

وقتی رسیدیم گفت که همسرم قراره بیاد دنبالم و کلی تعارف زد که برسونیمت. من عجله داشتم و باهاش خداحافظی کردم. خیلی دور نشده بودم که سعید (شوهرش) رسید و با هم رفتن. جیک تو جیک هم. دیدن این صحنه خیلی برام خوشایند بود. کسی که با هم کلی خاطراتِ شیرینِ کودکی داشتیم الان ازدواج کرده و با عشقش دارن میرن. خوشحال به نظر میومدن و این من و خیلی خوشحال کرد. امیدوارم خوشبخت بشن.

اما دیدار امروز و صحبت ها و اتفاقاتش باعث شد یه خورده تو فکر برم. به خصوص وقتی که تو شرکت جلوی آینه موهای سفیدی که دونه دونه درومده بود رو سرم و نگاه میکردم. وقتی که دیدم با استادای دانشگاه خودم  همکار شدم. یهو گذشت زمان و به شدت احساس کردم. مثل یکی که خواب بوده و الان بیدار شده میبینه دورو برش همه چی عوض شده. از این بابت خیلی هم خوشحالم البته. اون محمودِ نوجوانِ سابق بزرگتر شده و داره وارد جریان پرطلاطم زندگی میشه.

حس خوبیه!

فراری نوشت 1 : خبر ازدواج رفقا یکی یکی داره به گوش میرسه. ما هم با هر خبر کمرمون خمیده تر میشه :D

فراری نوشت 2 : نوشتن این متن با شنیدن آهنگ وب ارغوان همراه بود.

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ساعت 2 قبل از ظهر توسط فراری |
همین که صداش و میشنوی قلبت شروع میکنه به تند تند زدن. دست و پات شل میشه. عرق سرد میشینه رو پیشونیت. انگار زمان متوقف شده باشه. اولش باورت نمیشه. آب گلوت و به زور قورت میدی. زبونت بند اومده...

یه خورده به خودت میای.اولین کاری که میکنی بررسی اطرافه:

  - چند نفر اونجان؟

 - چقدر باهاشون رودر واسی داری؟

- کسی متوجه شده؟

بعد از اون تازه یاد خودت میافتی:

 - زیرش چیزی هست؟

 - از کجا تا کجاس؟

 - اگه بخوای حرکت کنی کسی میبینه یا نه؟

 - جوری هست که بتونی بپوشونیش؟

همه ی این سوالات تو کسری از ثانیه از ذهنت عبور میکنه. مدیریت کردن اون شرایط به 2 تا عامل مهم بستگی داره. اولی تجربه ی خودت و دوم شخصیت افرادی که اونجا حضور دارن.

بیشتر از این شمارو منتظر نمیذارم. قصد دارم در زمینه مدیریت کردن بحران، اونم وقتی که ناقافل خشتک شلوارتون از جلوبندی تا صندوق عقب پاره شده، صحبت کنم.

بذارید یه چندتا خاطره بگم براتون!

اولین باری که پاره شد (خشتک مبارک منظورمه) تو مراسم خواستگاری داداشم بود.اون موقع همش 15 سالم بود. مراسم به خوبی و خوشی تموم شد و ما برگشتیم خونه. تو خونه بود که متوجه شدم چه فاجعه ای رخ داده. نگو موقع نشستن فشار اومده و جر خورده. منم تو اون شلوغی صداش و نشنیدم. تنها شانسی که آوردم این بود که زیرشلوارم مشکی بود مشخص نبوده.

دومین بار بعد از شنیدن صدای خمپاره و در جهت حفظ جان بود. قضیه از این قرار بود که سال دوم دبیرستان مارو واسه درس آمادگی دفاعی بردن حیاط یه مدرسه ای که اونجا تمرینات نظامی انجام بدیم. جدیداً مد شده دانش آموزا رو به اسم راهیان نور میبرن میکُشن. زمان ما از این چیزا نبود که. بگذریم. تو یکی از تمرینات باید بعد از شنیدن صدای سوت که نشان دهنده ی پرتاب خمپاره بود، خودمون و مینداختیم رو زمین و دست روی سر و کنار بدن که مثلاً ترکش بهمون نخوره. بار اول که سوت زد همه در کمال خونسردی آقا بفرما گویان، نه اونجا خوب نیست کثیف میشی، آقا ببخشید پام تو دماغته و ... . معلم شاکی شد داد و بیداد کرد که این چه وضعیه خاک بر سرتون و اینا، آقا به ما برخورد. منم ورزشکار :D بار دوم که سوت زد جو گرفت من و همچین حرفه ای پریدم بین زمین و هوا بودم که یه صدایِ خررررررررررطططططط شنیدم. فهمیدم یه چیزی شد. اما چی! نمیدونستم. اینقدرم شلوغ بود که هیشکی حواسش به بقیه نبود. مرحله بعد باید یه مسیری رو طی میکردیم و از رو بشکه میپریدیم و از یه میله و آویزون میشدیم و چند تا کار دیگه. یکی یکی بچه ها رفتن و نوبت من رسید. منم بدو رفتم سمت بشکه همین که پریدم یهو داد بیداد معلم شروع شد : هووووییی فلانی بسه بیا اینجا، نمیخواد بقیه شو بری. بیا ولش کن. رومو برگردوندم دیدم بچه ها دارن زمین و گاز میزنن از خنده. تصور کنین یه کـ.و.نِ گنده با یه زیرشلوار سبزِ صابونی از شلوارِ سیاهِ پارچه ای زده بیرون. اصلاً یه وضعی! :D

آخر ترم که بازم بردنمون پادگان با خودم 2 تا شلوار اضافی برده بودم. :D دقیقاً وسط پامرغی رفتن و کلاغ پر بازم پاره شد. ولی خوب به خیر گذشت.

سومین بار دقیقاً وسط بازی والیبال اونم صاف تو پارکی که روزای تعطیل نصف جمعیت شهر میریزن اونجا اتفاق افتاد. من و محمد یه طرف و اکبرم رو به رو بود. اکبر آبشار میزد و ما دریافت میکردیم. یه دونه آبشاری که زد خیلی جلو بود و منم خواستم برسم بهش. یه پام عقب و یه پام و گذاشتم جلو. نشستن همان و شد آنچه نباید میشد. عرق سرد نشست رو پیشونیم.دقیقاً به یاد اون گرگه تو Road Runner افتادم وقتی که قراره از پرتگاه بیافته پایین کاملا مظلومانه به دوربین نگاه میکنه آدم دلش کباب میشه.تو همون مایه ها به محمد نگاه کردم دیدم چشاش داره از حدقه میزنه بیرون. یهو زد زیر خنده. این بار یه شرت سفید مامان دوز زیرش پوشیده بودم دیگه راه نداشت. زنگ زدیم یاشار بره در خونمون شلوار بگیره واسم. اونم دستش درد نکنه مامانم و تو کوچه در حال صحبت با زنای همسایه دیده بود و از اونجا که خیلی من و دوست داره و میخواست هرچه زودتر من و از اون وضعیت نجات بده جلو اونا گفته بود که محمود خشتک شلوارش پاره شده اومدم براش شلوار ببرم :D

بار چهارم سال 88 و دقیقاً تو بهبهه انتخابات بود. با یاشار و اکبرو میثاق و حاجی و محمد و یکی دو نفر دیگه رفته بودیم همون پارکه. یه کت تنم بود با یه شلوار پارچه ای. الان که فکر میکنم میبینم هرچی بدبختی میکشم از این شلوار پارچه ایه ها. نه که باسنم قویه ماشالا!!! بگذریم. داشتیم راه میرفتیم دست کردم تو جیبم نمیدونم چی در بیارم که پولام افتاد زمین. دیدم اگه بخوام دیر بجنبم یاشار و اکبر رو هوا زدنش. سریع نشستم و اونام همونطور که حدس میزدم مثل پلنگی که میپره رو آهو خیز برداشتن واسه پولام که خوشبختانه موفق نشدن. اما همونطور که خودتون متوجه شدین بازم کار از کار گذشته بود. اینبار کسی نفهمید و منم کتم و تا جایی که میشد پایین کشیدم و تنگ راه میرفتم تا دیده نشه.بچه ها گیر دادن که بریم بستنی بخوریم. منم در حالی که نشسته بودم رو چمنا همش اصرار میکردم که یه چیز دیگه بگیرن که دیدم اکبر ساکت وایساده رو سرم و نیشش بازه و چشاش برق میزنه. تو همون لحظه یه بار دیگه در نهایت مظلومیت به دوربین نگاه کردم و داد و بیداد اکبر و خنده هاش شروع شد. خلاصه تو پارک کسی نموند که نفهمه قضیه شلوار من و. محمدم از موقعیت نهایت استفاده رو برد و تمامی این صحنه ها رو با موبایلش فیلم برداری کرد. موقع برگشتن آستینای کتم و بسته بودم دور کمرم که دیده نشه. تو راه یکی بهم میگه باز انتخابات شد شما جوونارو جو گرفت؟!! این مسخره بازیا چیه این چه سرو ریختیه؟؟ فکر میکرد واسه جلب توجه کتم و بستم دور کمرم. :D

خاطره که تا دلتون بخواد زیاده. آخریشم بگم و مارو بخیر و شمارو به سلامت.

آخرین بار واسه سیزده به در امساله. همیشه وقتی بیرون میریم من مسئول آتیش و ذغالام. نیست خیلی گرما رو دوست دارم. واسه همین این بارم مشغول شدم و ذغالا که حال اومدن و سری دوم جوجه ها رو که گذاشتیم رفتم دستام و بشورم. همین که نشستم کنار چشمه باز اون صدای لعنتی شنیده شد. از شانس من کلی آدم ریخته بود اونجا. آروم آروم بدون اینکه جلب توجه کنم رفتم کنار ماشین.پیراهنم و درآوردم و بستم دور کمرم.کاپشنم پوشیدم. از دور میدیدی دقیقاً انگار دامن پامه. بعد از اینکه کلی بهم خندیدن نخ و سوزن دادن رفتم تو چادر نشستم مشغول بافتنش شدم.

حالا اینا به کنار از الان عزای پادگان و گرفتم. اگه اونجا هم پاره بشه دیگه باید تا تهش بره. فکر کنین تو یه پادگان پر از پسر که همه خیلی وقته چشمشون به هیچی نیافتاده یهو دو تا لُپِ تپل استغفرالله :D بیافته بیرون. خو رَم میکنن یهویی میافتن دنبالم تو پادگان تا چیز نکنن و حاجت روا نشن دست بردار نمیشن که. خلاصه میترسم هرچی نقشه کشیدم که با خودم یه باکس سیگار ببرم نقشه برآب بشه :D

فراری نوشت 1 : قعلاً همینا رو داشته باشین نکته ها و تجربه هاش و بعداً میگم! :D

فراری نوشت 2 : چقدر حالم خوبه این روزا.سابقه نداشته. فکر کنم قراره یه اتفاقی بیافته :D

فراری بعدا نوشت : راستی فانی میگه این پست به علاوه ی 18 ه و اگه بخونین عزب میشین یا یه همچین چیزی فکر کنم. حواستون باشه خلاصه :D

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ساعت 0 قبل از ظهر توسط فراری |
حذف شد!

 ولی خداییش کنگر تازه با نمک و آبغوره خیلی میچسبه. نه؟

فراری نوشت : نوشتن خوب است. 

نوشته شده در تاريخ جمعه یکم فروردین 1393 ساعت 2 قبل از ظهر توسط فراری |
از قدیم گفتن سالی که نکوست از بهارش پیداست! امسالم برا من خاص شروع شد. یعنی اولین سالی بود که برام متفاوت شروع شد. نمیدونم خوبه یا بد. ولی خوب این اتفاق و به فال نیک میگیرم. الان اگه منتظرین یه چیز تو مایه های داستانای کلید اسرار بگم، نخیر. بنده امسال لحظه تحویل سال و تو حموم گیر کرده بودم. با کلی کف و شامپو رو سرم :D

به نظر میاد سال 93 سال پربار و پرکاری باشه. بر خلاف سالهای گذشته نسبت به 93 حس خیلی خوبی دارم. احساس میکنم کلی اتفاق جدید و احتمالاً خوب قراره بیافته. 

امیدوارم امسال برای همتون پر از حسای خوب و اتفاقای خوبتر باشه.

فراری نوشت 1 : مثل همیشه صبح ساعت 7 عازمیم به سمت دیار مادری. بروبچه های آذربایجان بیز جلدیخ :D تفاوت سفر امسال با سالای قبل، حضور خانواده عموم باهامونه. از این بابت خوشحالم.

فراری نوشت 2 : امسال و مجبورم متفاوت باشم.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392 ساعت 11 بعد از ظهر توسط فراری |
بار اول تو کافی شاپ سیب ازم پرسیدی:
"به نظرت من چند سالمه؟
بهت گفتم : "14 سال و چند ماه"

"نه جدی پرسیدم. من چند ساله به نظر میام؟"
"خوب فکر کنم 25 یا 24 سالت باشه"
اخمات رفت تو هم : "یعنی اینقدر قیافم از سنم بیشتر به نظر میاد؟"
"نه خوب من به خاطر اخلاق و شخصیتت گفتم"
"ماسمالیش نکن دیگه حرفت و زدی"
"نه به خدا راس میگم. برخوردت اصلاً به هم سن و سالای خودمون نمیخوره. پخته تر به نظر میای. خیلی دوست دارم اخلاق و طرز برخوردتو.
 از بس که خانمی"
"اما دوستام همه بهم میگن تو خیلی بچه تر به نظر میای"
"خوب راستم میگن. از بس که ماهی.صورتت مثل این دختر بچه هاس که لپاشون قرمزه آدم همش دوست داره..."
"دوست داره چی؟"
"نگاشون کنه"
"همین؟ همش نگاه کردن یه آدم خسته کننده نیست؟"
"آدما شاید. اما فرشته ها نه! بینم تو مطمئنی اسمت از همون اول فرشته نبوده؟"
خندیدی!
گفتم : "حالا جدی تاریخ تولدت کِیه؟ "
"من تو یکی از روزای سرد  زمستون سال 69  به دنیا اومدم"
"خوب چه ماه و روزی؟ "
"خودت حدس بزن"
"من همیشه موقع حدس زدن گند میزنم. اما از اونجا که گفتی زمستون باید متولد اسفند باشی"
"چرا همچین فکری میکنی؟ "
"آخه اسفند ماهیا خیلی مهربونن. با اینکه از یه فصل سردن اما گرمای وجود و محبتشون سرما رو فراری میده"
لبخند زدی!
گفتم:" ولی روزشو دیگه خودت بگو من حدسم تموم شد"
"27 اسفند"
"پس بگو. همین که اومدی با خودت بهارم آوردی. واسه همینه که اسمت بهاره"...

از اون به بعد 27 اسفند برای من یه روز خاص شد. بهترین روز سال. اما حسرتش به دلم موند...

امروز روز توئه. کاش میتونستم ببینمت. باهات حرف بزنم.خیلی دلم برات تنگ شده.کاش میتونستم بهت بگم. اما نمیشه. یعنی نباید بشه. امروز برای یکی دیگه خاص شده. امروز یکی دیگه تو چشات نگاه میکنه و میگه  "بهارِ من، اومدنت مبارک"!

نمیدونم چرا تو این همه روز، امروز باید خوابت و ببینم! چرا امروز باید تو خوابم اسمت بیاد و من قلبم تند تند بزنه کلی دنبالت بگردم اما پیدات نکنم. چرا امروز....

با اینکه میدونم شاید هیچوقت نخونی ولی میخوام بگم "تولدت مبارک مهربان بهار. هرکجا و در کنار هرکسی که هستی برات آرزوی خوشبختی میکنم. خوب بمون! "

فراری نوشت 1 : 2 روز مونده تا سال 92 هم بارو بندیلشو جمع کنه. اما تو دیگه با محمود به سال 93 نمیای. باید همونجا تو 92 بمونی. اینجوری برای هردومون بهتره. ;)

فراری نوشت 2 :نمیدونم این اتفاقیه یا واقعاً آدمای این روز دوست داشتنی ان. واسه اینکه یکی از عزیزانی که خیلی دوسش دارم و براش احترام زیادی قائلم هم تو همین روز به دنیا اومده.

از همین تریبون استفاده میکنم و تولدتون و تبریک میگم بنجامین عزیز. براتون بهترین ها رو آرزو میکنم. مرسی که 27 اسفند به دنیا اومدی تا بازم از اومدن امروز خوشحال بمونم.

فراری نوشت 3 : یکی از دوستامون دچار مشکل شده. به انرژی مثبت و دعای شما نیاز داره. امیدوارم که هرچه زودتر مشکلش حل بشه.

.: قالب وبلاگ توسط FARARI چیز شد. البته دست بلاگ اسکین درد نکنه :.

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد. ولی شما جدی نگیرین.اگه ایرانی جماعت این چیزارو رعایت میکرد که وضعمون این نبود...