دلنوشته های مردی که بیشتر وقتشو با کودک درونش میگذرونه
عــــَــجـــَــــب!!!

کسی اینجا نیست؟؟؟؟

الان دقیقاً احساس اون کسی و دارم که بعد از چند سال برگشته خونه اش و میبینه همه چی همونجوری که از قبل بوده باقی مونده فقط کلی گرد و خاک و تار عنکبوت روشون مونده.انگار خیلی وقته هیشکی پا نزاشته تو این خونه!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ساعت ۱۳ بعد از ظهر  توسط فراری  | 

ازم پرسید الان هدفت برای زندگی و آینده چیه؟ و من دقیقاً وسط توضیح دادن هدفم بودم که ساکت شدم. واقعاً هیچ هدفی نداشتم. و تا الان هم به اینکه هدف درست درمونی ندارم توجه نکرده بودم. احساس کوبیده شدن یه پتک سنگین رو سرم بهم دست داد. هرچی فکر کردم تو کل مراحل زندگیم تا الان هیچ هدف مشخصی نداشتم. یه سری شبهه هدف بودن که اونم با سهل انگاری محقق نشدن. یعنی همینجوری فقط روز و شب کردم و شب و روز. بدون هیچ برنامه خاصی. اصلاً نمیدونم از این زندگی چی میخوام. و اینکه چی ممکنه من و راضی کنه...
از اینکه دیگه ادامه ندادم فهمدیه بود قضیه چیه. لبخند زد و گفت : تو خانواده این مورد ارثیه. اگه دقت کنی میبینی تاریخ همش داره تکرار میشه.
برام کلی مثال آورد و دیدم حق با اونه. نقطه مشترک تمامی اونها داشتن استعداد زیاد و پتانسیل بالا برای موفقیت بود که تو مسیر درست قرار نگرفته بودن و به اصطلاح تلف شده بودن. و مورد بعدی که خیلی هم روش تاکید داشت این بود که هیچکدومشون نسبت به اخلاق ، ویژگی ها و توانایی هاشون آشنایی و شناخت کافی نداشتن (هنوز خودشون و درست نمیشناختن) و به همین خاطر اگه بعضاً اقدام به انجام کاری هم میکردن که از نظر تئوری خوب بوده با شکست مواجه میشدن.
یه مورد دیگه هم این بود که از تجربیات گذشته درس نمیگرفتن و یا دیر متوجه اشتباهاتشون میشدن ، بدتر از اون راهنمای درستی نداشتن. و اینکه بعد از شکست اون کار همش حسرت میخوردن که اگه تجربه الان و داشتن شاید اینجوری نمیشد. اشاره به اون جمله قشنگی که "تجربه بی رحم ترین معلمه. چون اول امتحان میگیره بعد درس میده" داره.
بهرحال با توجه به شرایط فعلی من و نزدیک شدن به آخرای خدمت و نداشتن هیچگونه برنامه خاصی برای بعد از خدمت حسابی تو کما فرو رفتم. و بعد از کلی تفکر به این نتیجه رسیدم که قدم اولم تو این راه باید "شناختن خودم" باشه (البته تا الانم فکر کنم خیلی دیر شده.ولی جلوی ضرر و هر وقت بگیری سوده). اینکه چرا خیلی از هم سن و سالای من تو شرایط مساوی و بعضاً بدتر از من به موفقیت های بزرگ رسیدن. البته قطعاً شرایط جامعه و خانواده و مشکلات و فرهنگ و هنر و پنج به علاوه یک و تحریم و گرانی و اختلاس و دزدی و ... هم تاثیرات خودشون و گذاشتن. ولی با وجود تمام اینها خیلیا به نتیجه دلخواهشون رسیدن. پس شدنیه و بهانه ای نیست.

فراری نوشت 1 : این آقا کسیه که لیسانس و فوق لیسانس الکترونیک و از دانشگاه های تهران گرفته و دکترا رو هم 2 بار قبول میشه اما هر بار بنا به دلایلی یا دانشگاه و انتخاب نمیکنه یا برای مصاحبه نمیره. دلیلش هم از نظر خودش نداشتن مقاله و رزومه ی مناسبه. در صورتی که برای خیلی ها مقاله نوشته و پذیرش هم گرفتن اما برای خودش کاری انجام نداده. اختراع داره اما ثبتش نکرده. از طرف و.زا.رت دفــ.ـاع پروژه تحقیقاتی بهش دادن و باموفقیت انجام داده. و با تمام اینها داره توی هنرستان فنی برق و الکترونیک تدریس میکنه.(یه آدم دیگه چجوری میتونه خودش و استعداد و تواناییهاشو حرام کنه؟). تنها مشکلش به قول خودش نداشتن تمرکز کافی به دلیل مشکلات مالی (که مسببش یکی دیگه بوده و این داره جورشو میکشه) و وابستگیه شدید خودش به خانواده مادرش و وابستگیه شدیدتر اونها به اون بنده خداس.

فراری نوشت 2 : دلیل اینکه اونجوری که باید خودم و نشناختم این نیست که تا حالا سعی نکردم. دلیلش اینه که از روبه رو شدن با خودم میترسم. تو وجود من یه چیزایی هست که باعث میشه از خودم بترسم. خیلی هم بترسم...

فراری نوشت 3 : رفقا یه خواهشی ازتون دارم. هرکدوم از شما بالاخره با وب و اینترنت و کامپیوتر و موبایل و این چیزا سروکله زدین. اگه ایده ی خوبی دارین که فکر میکنین میشه پیاده سازیش کرد حتی اگه ساده هم باشه مهم نیست برام تو کامنت خصوصی بفرستین. شدیداً نیاز دارم یه کار تازه انجام بدم. اما ایده ندارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت ۱۴ بعد از ظهر  توسط فراری  | 

با دوستی (امید) که حدود 3 ماهی میشه خدمتشو تو سـ.پــ.ـاه تموم کرده و خیلی وقت بود که ندیده بودمش نشسته بودیم که یهو گفت: "پسر چرا اینقدر موهات سفید شده؟ قبلاً اینجوری نبود". گفتم : "نمیدونم." گفتش: "من میدونم. به خاطر سربازیه. موهای منم سفید شده. ولی خوب اینقدرام نباید تاثیر گذاشته باشه روت!".براش داستان مرخصی اومدنمون وسط زمستون و تعریف کردم...

"هفتم دی ماه بود که اومدم مرخصی (به سختی) و بعد از 12 روز باید برمیگشتم پاسگاه. 19 م با یکی از کادریامون باهم از سنندج به سمت مریوان حرکت کردیم و حدود 2 بعد از ظهر بود که رسیدیم. هوا خوب بود. بهش گفتم بیا بریم پاسگاه. هوا خوبه میتونیم تا تاریک نشده از راه دره بریم بالا. گیر داد که من نمیتونم و وزنم زیاده و تو برف نمیتونم راه بیام و خستم و حوصله ندارم و بریم هنگ. بعد از کلی بحث تصمیم این شد که بریم هنگ مریوان و فردا صبح در بیایم به سمت پاسگاه. همین که رسیدیم اونجا هوا بد شد و برف شدید شروع شد.تا صبح همینجوری ادامه داشت و هرچی ما اصرار کردیم که اجازه بدن ما بریم قبول نکردن. 4 روز پشت سر هم برف بارید و کل پرسنل مرز که از مرخصی اومده بودن ریختن تو هنگ. حسابی شلوغ شده بود و از اون ورم نمیزاشتن کسی بره. فرمانده ما و یه سرباز دیگه هم به اسم رسول (که کلی داستان داره میگم سر فرصت. از بچه های فضانورد اهل ویولنه) هم اومده بودن. بعد از 4 روز که هوا خوب شد 6 تا ماشین هایلوکس نظامی آماده کردن که پرسنل و تا جایی که امکان داره ببرن سمت پاسگاهاشون. من و رسول با 2 تا سرباز که تو پاسگاه نرسیده به ما خدمت میکردن و با 2 تا سرباز هنگ واسه تأمین. حالا اون 2تا بادگیر تنشون بود و ما فقط کاپشن. تصورشو بکنین بعد از کلی برف باریدن تازه آفتاب درومده و هوا هم در حد کمتر از صفر درجه سرد. تو اون وضعیت کادریا (فرماندمون و اون کادری که با من از مرخصی اومدو یه کادری جدید) نشستن جلو تو ماشین و ما 6 تا هم پشت رو صندلی آهنیا نشستیم. اولین محل توقفمون همون پاسگاهی بود که 2 تا سرباز اول باید پیاده میشدن. حدود 20 کیلومتر باید از شهر خارج میشدیم و تو مسیر انحرافی میرفتیم. اونم مسیری که ارتفاعش هی بلند و بلندتر میشه و سرمای هوا رو خودتون حدس بزنین. وقتی ماشین حرکت کرد باد سرد مارو به معنای واقعی کلمه خشک کرد. جوری که رسول همش کفر میگفت و آرزوی مرگ میکرد. منم فقط و فقط میخندیدم. از اون خنده ها... .
وقتی رسیدیم به محل توقف اول خوب یادمه که وقتی پیاده شدم نمیتونستم رو پاهام وایسم. رسول که کلاً مثل مجسمه خشک شده بود. 2 تا سربازه پیاده شدن و ما موندیم. اونقدر وضعمون بد بود که فرماندمون دلش سوخت به حالمون. به زور تو ماشین جا باز کردن که ما هم جلو بشینیم. این تازه اولش بود. بعد از اینکه رسیدیم به روستای نزدیک پاسگاه دیگه ماشین جلوتر نمیتونست بره. رو جاده مون 2 متر برف نشسته بود. البته همش مال این 4 روز نبود. از قبلم حدود 90 سانتی مونده بود. اونجا یه کادری دیگه هم که تازه از مرخصی میومد هم به جمع ما اضافه شد و کلاً شدیم 6 نفر. ساعت 10:30 صبح بود.
از روستا تا پاسگاه ما حدود 11 کیلومتر راهه. واسه اینکه زودتر برسیم مجبور بودیم از راه دره بریم.(پاسگاهمون دقیقاً روی کوه ساخته شده). تنها شانسی که آوردیم این بود که قبل ما یه سری کوله بر (بخونین باربر قاچاقی) بار برده بودن و جای پاشون یه خورده مسیر و باز کرده بود.راه افتادیم و چقدر دردسر کشیدیم بماند. وسط راه یکی از کادریا که کفش مناسب نداشت پاش داشت یخ میکرد. ما همه پوتین داشتیم. میخواست برگرده. میگفت نمیتونم. هرچی اصرار کردیم که بابا خطرناکه وسط کوه تو این سرما تنهایی نمیشه به خرجش نمیرفت. فرماندمون پوتیناشو درآورد داد که بپوشه. اینجا بود که دید نمیشه با کلی جوراب و کیسه فریزر و اینا دوباره کفششو پوشید و ادامه دادیم. تو راه آب بطریامون تموم شد و مجبور بودیم برف بخوریم واسه رفع تشنگی. تازه برفم بیشتر باعث تشنگی میشد.
سرتون و درد نیارم 10 و نیم صبح از روستا راه افتادیم و 6 و نیم عصر رسیدیم پاسگاه...

نکته ای که فراموش کردم بگم داستان گم شدن کانکس برجک زیرمجموعه پاسگاه بود(که از پاسگاه حدود 3 کیلومتر فاصله داره و در ارتفاع بالاتری هم ساخته شده). کانکسی به ارتفاع 2 متر و طول 4 متر و عرض 2 متر زیر برف گم شده بود و نفت مورد استفادشون برای گرما هم داخل اون بود. تصور کنین چقدر برف باریده بودو کولاک و بادم برفای اطراف و ریخته بود روش. تو اون 4 روز مرتب با فرمانده تماس میگرفتن که چه کنیم داریم یخ میزنیم از سرما. براشون یه سری از پاسگاه چند تا جای نوشابه خانواده نفت برده بودن ولی اینقدر مسیرش بد بود که نمیشد زیاد رفت و آمد کرد.
درست فردای روزی که رسیدیم پاسگاه ساعت 8 صبح دیدم سربازا دارن جمع میشن که برن برجک بالامون کانکس و پیدا کنن. خیلی خسته بودم و حقیقتش نمیخواستم برم. اما وقتی دیدم فرماندمون که خودش دیروز با ما اومده بود داره باهاشون میره نتونستم بمونم. 8 و نیم از پاسگاه راه افتادیم و حدود 10 بود که رسیدیم. صحنه ای رو که میدیدم باورم نمیشد. من تو تابستون و پاییزم اونجا رفته بودم و جای کانکسم دیده بودم. اما اینقدر برف باریده بود که اصلاً نمیشد تشخیص داد کجا کوهه کجا جاده اس. شروع کردیم به کندن برف اونجاهایی که حدس میزدیم کانکس باشه. هرچی بیشتر میکندیم کمتر پیدا میکردیم. 2 متر میکندیم و میرفتیم یه جای دیگه. یه ناهار الکی (کنسرو ماهی) خوردیم و دوباره مشغول شدیم به کندن. ساعت 4 بود و هنوز هیچی. تو چشمای همه کاملاً ناامیدی دیده میشد و  فرمانده دیگه میخواست بیخیال بشه. مشغول کندن بودیم که یهو داد و فریادش بلند شد. فکر کردم از عصبانیته که متوجه شدیم وقتی داشته به سمت برجک میرفته چشمش میخوره به یه تیکه آهن و میبینه که یه قسمت از سقف کانکسه بیرون زده از برف. هنوزم نمیتونم درک کنم که چجوری شد که پیدا شد. همه خوشحال شدن تازه روحیه گرفتن. ساعت 6 عصر بود که بالاخره تونستیم یه تیکه از برفا رو کنار بزنیم تا در کانکس باز بشه. وقتی که فرمانده مون رفت پایین یه بیل و از دستش بلند کرد رو به آسمون. اما بازم به سطح برفی که کندیم نرسید. 5 ، 6 متر برف رو زمین بود..."

تو همین صحبتا بودم که دیدم چشمای امید همینجوری باز مونده و با تعجب داره نگام میکنه. گفتش: "نه خداییش حق داری ... باز تو بودی اینجوری موندی"

فراری نوشت 1 : وقتی براش تعریف کردم یه لحظه با خودم گفتم یعنی این اتفاقا واقعاً برای من افتاده!!!؟ باورم نمیشد که گذشتن.

فراری نوشت 2 : این یه نمونه کوچیک بود از خاطرات خدمتی که هنوزم تموم نشده!

فراری نوشت 3 : خواب عجیبی دیدم دیشب. مثل اکثر خوابام تو اتاق خودم بودم که احساس کردم دور و بر خونمون کلی آدم جمع شده و خواستم مثل اکثر خوابام از پنجره فرار کنم بالا پشت بوم که دیدم 2 تا سرباز مسلح وایسادن اون بالا. این بار برخلاف همیشه رفتم پایین و باهاشون روبه رو شدم. دیگر فراری فرار نمیکند...

فراری نوشت 4 : البته الان دیگه تو اون پاسگاه نیستم جام عوض شده. ولی خوب فقط رو خط مرز جابه جا شدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت ۲۳ بعد از ظهر  توسط فراری  | 

امروز تولدت بود ... ای کاش یادم نمیموند!

نمیخوام خودم و بترسونم اما اینکه دوست ندارم برگردم خونه و میخوام تو پاسگاه بمونم چون اونجا اعصابم راحت تره یه خورده ترسناکه...

هما خیلی زود یه خبری از خودت بده!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت ۲۳ بعد از ظهر  توسط فراری  | 

علاقه خاصی به دیدن فیلم دارم. هر چند مدت هم ژانر فیلمایی که میبینم عوض میشه. یه مدت فقط درام عاشقانه میدیدم. یه مدت زدم تو کار فیلمای دبیرستانی و دانشگاهی (High School ی). بعد اون فیلم ترسناک جنی و روحی و آدم خوری و کلاً حال به هم زن. این اواخرم که همه جوره میبینم.

مورد بعدی که لازمه بدونین اینه که دیدن فیلم برام سرگرمیه. زیاد خودم و درگیرش نمیکنم. مثلاً بعضی از رفقا خیلی رو کیفیت فیلم حساسن و تا 1080 ش نیاد نمیبینن. یا بعضیا تا آمادگی روحی و روانی لازم برای دیدن یه فیلم و نداشته باشن سراغش نمیرن. یا وقتی یه فیلم و میبینن تا یه هفته ذهنشون درگیرش میمونه. حالا اینا همچینم بد نیستا. ولی خوب واسه یکی مثل من که فیلم درام Rise of the Planet of the Apes و بلافاصله بعدش "کلبه وحشت" نگاه میکنه، یه خورده سخت گیریه.

حالا چرا اینارو گفتم؟! امشب یه فیلمی دیدم به اسم Predestination . بعدش الان مخم (گلاب به روتون) گوزیده اساسی. یعنی سه گانه "پدرخوانده" هم که یکی از رفقا هرکدوم و به فاصله 1 ماه دید هم اینقدر به من فشار نیاورده بود. داستانش در مورد یه جور سفر در زمانه.یه نفر که ماموره تو یه سازمانی (که معلوم نیست چی هست) قراره جلوی یه بمب گذاری رو بگیره.واسه همین تو زمان سفر میکنه. اوایل که شروع میشه یه خورده طول میکشه بفهمی داستان از چه قراره. اما بهش عادت میکنی. بعد آخرش تازه میفهمی کلاً هیچی نفهمیدی. چنان ضربه ای میزنه که به فنا میری. حالا شاید من زیادی بزرگش میکنما. ولی خوب مخم نمیکشه بیشتر از این. چیکار کنم.

+ یعنی کصسثافت تر از این کارگردان و نویسنده The Walking Dead وجود نداره. اینا با روح و روان و قلب من کاری کردن که هیتلر با یهودیا نکرد. نصف موهای سفیدی که رو سرم در اومده از غصه ی این سریاله. درست وقتی که منتظری یه اتفاق بیافته طوری ورق برمیگرده که دنیا رو سرت خراب میشه.دقیقاً اون چیزی میشه که 1 درصدم به ذهنت خطور نکرده.چون شاید ندیده باشین نمیگم قضیه چیه. الان رسیده به نیم فصل پنجم. میترسم همینجوری ادامه پیدا کنه وسطش سکته کنم نرسم به آخرش...

فراری نوشت 1 : فعلاً برم Dracula Untold و ببینم یه خورده فکرم متمرکز بشه

فراری نوشت 2 : یکی از آشناهامون مراقب امتحانه تو یکی از دانشگاهای شهرمون. سر یکی از امتحانای رشته مهندسی برق الکترونیک یکی از دانشجوها بهش میگه : خانم ببخشید "استنباط" یعنی چی؟
هیچی دیگه الان مدرک و گذاشتم تو گونی قاطی کاغذ باطله ها واسه چهارشنبه سوری آتیش بزنم.

فراری نوشت 3 : همچنان منتظرات پیشنهاداتتون برای پست قبل هستم. پیشاپیش مراتب تشکرم و اعلام میکنم.

فراری نوشت 4 : از فراری به هما...خشخشخشخش... از فراری به هما... خشخششششخشش... هما به گوشی؟!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۳ساعت ۲۳ بعد از ظهر  توسط فراری  | 

مطالب قدیمی‌تر